تبليغاتX
بنام اهورا مزدا
پارس برای پارسیان و نژاد برتر آریایی

بخشنودي اهورا مزدا


درود بر شما دوستان عزيز و بخصوص شما ارامنه پاك ايران زمين.سال جديد ميلادي رو هم به شما دوستان تبريك و شاد باش ميگم.

کریسمَس یا نوئل نام جشنی است در آیین مسیحیت که به منظور گرامی‌داشت زادروز مسیح برگزار می‌شود. بسیاری از اعضای کلیسای کاتولیک روم و پیروان آیین پروتستان، کریسمس را در روز ۲۵ دسامبر جشن گرفته و بسیاری آنرا در شامگاه ۲۴ دسامبر نیز برگزار می‌کنند. اعضای بیشتر کلیساهای ارتودوکس در سراسر دنیا نیز روز بیست و پنجم دسامبر را به عنوان میلاد مسیح جشن می‌گیرند. برخی از مسیحیان ارتودوکس در روسیه، اوکراین، سرزمین مقدس (ناحیه تاریخی فلسطین) و دیگر مکانها، به سبب پیروی از گاهشماری یولیانی، جشن کریسمس را در روز ۷ ژانویه برپا می‌دارند. اعضای کلیسای ارامنه طبق سنت منحصر به فردی، روز میلاد و همچنین روز غسل تعمید مسیح را همزمان در روز ششم ژانویه جشن می‌گیرند.



ایام دوازده روزه کریسمس با سالروز میلاد مسیح در ۲۵ دسامبر آغاز گشته و تا جشن خاج‌شویان در روز ۶ ژانویه ادامه می‌یابد. هرچند مهم‌ترین عید مذهبی در گاهشمار مسیحی، روز عید پاک (به عنوان روز مصلوب شدن و رستاخیز عیسی) است، مردم بسیاری به‌خصوص در کشورهای ایالات متحده و کانادا، کریسمس را مهم‌ترین رویداد سالانه مسیحی محسوب می‌دارند. با وجودی که این روز، یک عید مذهبی شناخته می‌شود، از اوایل سده بیستم میلادی به بعد به طور گسترده به عنوان یک جشن غیر مذهبی برگزار شده و برای بیشتر مردم، این ایام فرصتی است برای دور هم جمع شدن اقوام و دوستان و هدیه دادن به هم. کریسمس با آیین‌های ویژه‌ای به‌طور مثال آراستن یک درخت کاج، برگزار شده و شخصیتی خیالی به نام بابانوئل در آن نقشی مهم دارد.

در پناه اهورا مزدا... .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 10:32  توسط آپان آریایی منش | 

بخشنودي اهورا مزدا


ننگ بـر آن ملتـي كـه خواب شد                                       شير و خورشيدش خط اعراب شد

شـرم بادا مــردم ايــــران زميـــن                                       شاهـــد ننـــگ بــزرگي ايـن چنين

ابلهي در مسنـد شاهــان شود                                        تخت كــوروش منبر شيخـان شود


در پناه اهورا مزدا . . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 10:20  توسط آپان آریایی منش | 

بخشنودي اهورا مزدا


قمه‌زنی در اسلام؟!

قمه‌زنی نوعی مراسمی مذهبی است که در میان شیعیان رواج دارد و طی آن افراد با ضربه زدن توسط آلت برنده‌ای (قمه) بر سر خود باعث ایجاد جراحت و خونریزی در آن می‌شود. این نوع عزاداری در میان شیعیان در مراسم عزاداری ماه محرم با هدف ابراز علاقه و ارادت نسبت حسین بن علی انجام می‌شود. معمولاً شرکت کنندگان در این مراسم در صبح روز عاشورا با پوشیدن لباس‌های سفید به انجام این عمل مبادرت می‌کنند. این عمل گاهی بر کودکان نیز انجام می‌شود.
محمدصادق روحانی قمه‌زنی را نه تنها مجاز، بلکه از شعائر و مستحسن می‌داند.

تاریخچه
در پیدایش این عمل روایات مختلفی مطرح است. اما منطقی‌ترین روایت این است که اینگونه عزادای از ترک‌های آذربایجان به سایر بلاد منتقل شده‌است. این مراسم ریشه عربی ندارد. از لحاظ تاریخی نیز انجام این عمل در ایران پیش از صفویه رواج نداشته‌است  و همکنون نیز کاملا مشخص نیست این عمل چگونه وارد ایران شده‌است. قمه زنی در دوران قاجاریه گسترش بیشتری یافت.اما در دوران رضاشاه مخالفت‌های زیادی با این قضیه شد. نخستین تلاش هاش از سوی دولتمردان ایرانی برای برانداختن قمه زنی با امیرکبیر آغاز شد، او برای این کار فتوای امام جمعه تهران را نیز گرفت که گفته بود که این رسم مخالف شریعت است.
قمه زنی امروزه به مراسم عاشورا محدود نمانده حتی از عراق گزارش شده است که در مراسم سالگرد درگذشت پدر مقتدی صدر در عراق مراسم قمه زنی به پا شده است.

مبارزه‌ها با قمه‌زنی در ایران
در طی تاریخ قمه‌زنی در ایران بسیاری از افراد تلاش برای از بین بردن این سنت کرده‌اند و بسیاری از فقهای تشیع امر حرمت این عمل داده‌اند.
در کتاب «التنزیه الاعمال تشبیه» با استدلال و برهان ثابت می‌کند انجام این عمل هیچ ثوابی ندارد و از نظر شرع مقدس حرام است. انتشار این کتاب موجی از مخالفت با وی را در سطح جامعه گسترانید، تا جایی که عده‌ای به مبارزه با وی پرداختند. تحریم قمه‌زنی و برخی دیگر از اشکال عزاداری با مخالفت شدید میرزای نائینی یکی از دو مرجع مهم ایرانیان مواجه شد اما دیگر مرجع تقلید مهم ایرانیان یعنی سید ابوالحسن اصفهانی به حمایت از سید محسن پرداخت. او فتوا داد:
« انّ استعمال السّیوف و السلاسل و الطبول و الابواق و ما یجری الیوم أمثاله فی مواکب العزاء بیوم عاشورا انّما هو مُحرم و هو غیر شرعی.»
یعنی «به کاربردن شمشیرها (=قمه‌زنی) و زنجیرها و طبل‌ها و بوق‌ها و کارهایی مانند این امور که امروزه در دسته‌های عزاداری و در روز عاشورا معمول است همه حرام و غیر شرعی است» خود این فتوا هم درگیری‌های فراوانی را باعث گردید. از مهمترین مراجعی که جانب نائینی را گرفته‌اند می‌توان به محمدحسین کاشف الغطاء، سید محسن حکیم، ابوالقاسم خویی، سید عبدالله شیرازی، شهاب‌الدین مرعشی نجفی، محمدعلی اراکی، مرتضی حائری یزدی، میرزا هاشم آملی، حسین وحید خراسانی، جواد تبریزی، سید محمد شیرازی، سید صادق شیرازی، سید صادق روحانی، سید محمد شاهرودی، سید محمد وحیدی، سید تقی قمی، سید حسن قمی، سید رضا صدر، سید مصطفی خوانساری و سید محمد حجت اشاره کرد.


مبارزه روح‌الله خمینی
در پی پیروزی انقلاب روح‌الله خمینی هم مبارزاتی را با افراط گرایی در عزاداری انجام داد.این عمل وی با همراهی افرادی نظیر محمدباقر صدر و مرتضی مطهری همراه بود.
مرتضی مطهری در کتاب جاذبه و دافعه علی گفت:«قمه زنی و بلند کردن طبل و شیپور از ارتودکس‌های قفقاز به ایران سرایت کرد و چون روحیه مردم برای پذیرش آن آمادگی داشت همچون برق در همه جا دوید.»


مبارزه سیدعلی خامنه‌ای
سیدعلی خامنه‌ای در سخنرانی در کهکیلویه و بویر احمد در جمع روحانیون در ماه محرم [۱۱]۱۷/۰۳/۱۳۷۳ این باره گفت:
« من حقیقتا هر چه فکر کردم دیدم نمی‌توانم این مطلب [قمه‌زدن] را که قطعا یک خلاف و یک بدعت است به اطلاع مردم عزیزمان نرسانم. این کار را نکنند. بنده راضی نیستم. اگر کسی تظاهر به این معنا کند که بخواهد قمه بزند من قلباً از اوناراضی‌ام. این را من جدا عرض می‌کنم.
یک وقت بود در گوشه و کنار چند نفر دور هم جمع می‌شدند و دور از انظار عمومی مبادرت به قمه‌زنی می‌کردند و کارشان تظاهر، به این معنا که امروز هست، نبود. کسی هم به خوب و بد عملشان کار نداشت؛ چرا که در دایره محدودی انجام می‌شد. اما یک وقت بناست که چندهزار نفر ناگهان در خیابانی از خیابان‌های تهران یا قم یا شهرهای آذربایجان و یا شهرهای خراسان ظاهر شوند و با قمه و شمشیر برسر خودشان ضربه واردکنند. این کار قطعا خلاف است. امام حسین (علیه السلام) به این معنا راضی نیست. من نمی‌دانم کدام سلیقه‌هایی و از کجا این بدعتهای عجیب و خلاف را وارد جوامع اسلامی و جامعه انقلابی ما می‌کنند.»


قمه‌زنی در ایران
سیاست نظام جمهوری اسلامی در سال‌های اخیر بر جلوگیری از انجام مراسم قمه‌زنی بوده‌است. این سیاست گاه درگیری‌هایی را میان قمه‌زنان و نیروی انتظامی موجب شده‌است. در دی ماه ۱۳۸۷ در خمینی شهر به دلیل جلوگیری پلیس از قمه زنی، گروهی از قمه زنان با پلیس درگیر شدند و پس از پرتاب سنگ و کوکتل مولوتف به ماموران، به شهرداری این شهر حمله کردند. در درگیری بین مردم و پلیس سه نفر به ضرب گلوله زخمی شدند که یکی از آنها کشته شد. همچنین ۶۹ نفر از قمه زنان دستگیر و زندانی شدند.
همچنین در شهریور ۸۸ در شب قتل علی بن ابی‌طالب و بیست و یکم ماه رمضان، گروهی از قمه زنان با نیروهای انتظامی درگیر شدند.



منبع : www.wikipedia.com


در پناه اهورا مزدا... .


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 10:39  توسط آپان آریایی منش | 

بخشنودی اهورا مزدا

 

میوه ممنوع یا درخت ممنوع اصطلاحی در ادیان ابراهیمی در اشاره به درختی‌ست که آدم و حوا از خوردن میوه آن منع شده بودند.

 

 

به داستان درخت ممنوع در یهودیت، مسیحیت و اسلام اشاره شده‌است. آدم و حوا با خوردن این میوه نخستین گناه تبار انسان را مرتکب شدند و به کیفر آن به زمین تبعید شدند. در کتاب پیدایش در عهد عتیق، این درخت، درخت معرفت نیک و بد نامیده شده است؛ در حالی که در قرآن چنین تعبیری وجود ندارد.

یهودیت

در الهیات یهودی، فقط خدا می‌تواند هر آن‌چه که می‌خواهد اراده کند، چرا که خدا خیر مطلق است و به همین جهت فقط خیر را می‌تواند اراده کند؛ و حق آزادی مطلق دارد. تفسیر عالمان الهیات یهودی این است که نخستین زوج انسانی، با خوردن میوه ممنوع، چنان عمل کردند که گویی خیر مطلق بودند. در الهیات یهودی، درخت معرفت خیر و شرّ نمایان‌گر قوه تجلی یا قوهٔ مربوط به اصل عالم است که مجسّم کننده‌است. در تورات آمده است که: درخت معرفت نیک و بد در وسط باغ عدن جای داشته‌است.(پیدایش ۲:۹) و خداوند آدم و همسرش را از خوردن از این درخت منع نمود.ماری حوا را وسوسه نمود که از میوه درخت معرفت بخورد.حوا همسرش آدم را نیز به خوردن از آن میوه ترغیب نمود، و آن‌ها از برهنگی خود آگاه شدند.از آن پس آدم و حوا از باغ عدن رانده شدند.و از آن پس مجبور بودند خود دست به ساختن، تولید، ابداع و اختراع بزنند و از کشاورزی و دام‌پروری وسایل مورد حاجت خود را فراهم آورند.


مسیحیت

در خداشناسی مسیحی، درخت معرفت نیک از بد به مفهوم توارث گناه پیوند خورده است؛ باور دین‌شناسان مسیحی این است که بشر بار نخستین گناه آدم و حوا را به دوش می‌کشد و هیچ انسانی نمی‌تواند بی‌گناه باشد. البته گروهی از مسیحیان نیز اعتقاد دارند که بشر امروز همان قدر بین گناه و رستگاری حق انتخاب دارد که آدم و حوا انتخاب داشته‌اند.

 

اسلام

روایت قرآن از داستان درخت ممنوعه تفاوت‌هایی با روایت تورات دارد؛ بر اساس قرآن، خدا آدم و حوا را هر دو از خوردن از این میوه منع نمود؛ قرآن هنگامی که به وسوسه شیطان و خوردن آدم و حوا از میوه ممنوع می‌پردازد؛ ضمیر را به صورت تثنیه می‌آورد و در نتیجه مرد و زن را در مورد این گناه مسؤولیت مساوی فرض کرده‌است. قرآن، برخلاف کتاب مقدس که در آن آدم و حوا نه به خاطر نفس عریانی بلکه به خاطر شرم، سرزنش می‌کرد؛ آن دو را به خاطر فریب شیطان را خوردن سرزنش می‌کند؛ و هدف شیطان را گشودن عریانی آن دو می‌داند.

 

دیدگاه متفکران مسلمان

سید حسین نصر ضمن پذیرفتن تعبیر درخت ممنوع به درخت معرفت نیک و بد، مفهوم برهنگی انسان را به سرشت نیمه‌خدایی او مربوط کرده‌است. علی شریعتی نیز این درخت را درخت معرفت نیک و بد دانسته‌است. با این حال مرتضی مطهری، تعبیر درخت ممنوع به درخت معرفت را از زیان‌بارترین تحریفات طول تاریخ بشریت یاد کرده‌است و معتقد است اندیشه تضاد بین علم و دین که پس از قرون وسطا در جوامع غربی مطرح شد، ریشه در این تحریف دارد؛ مرتضی مطهری همچنین معتقد است که در اصل این داستان تحریف روی داده‌است، تا زن به عنوان عنصر گناه و یا نوعی شیطان کوچک تلقی شود و مرد در ذات خود از گناه مبری گردد.

و اما نظر شما دوستان چیه؟ میوه ؟ آدم؟ حوآ؟ آیا بهشت و جهنم همان گونه ای که در ادیان سامی گفته شده هستند؟ آیا بهشت و جهنمی وجود داره؟

یعنی این جهان از برخوردی ناگهانی اتمها به وجود آمده؟

یا طبق برنامه ریزی حساب شده توسط شخص یا اشخاص دیگه ای هستش؟

نظر شما چیه؟

ادامه دارد .... .

در پناه اهورا مزدا  . . ..

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 22:27  توسط آپان آریایی منش | 


کوروش کبیر که بود ؟

کوروش، ملقب به کوروش بزرگ یا کوروش کبیر ،همچنین معروف به کوروش دوم، نخستین پادشاه و بنیان‌گذار شاهنشاهی هخامنشی بود. کوروش به مدت سی سال، از سال ۵۵۹ تا ۵۲۹ پیش از میلاد، بر ایران سلطنت کرد.
دربارهٔ کوروش تمام مورخین توافق دارند که شاهی بود با عزم، عاقل و مهربان که در موارد مشکل به عقل بیش از قوه متوسل می‌شد و برخلاف پادشاهان آشور و بابل، با مردم مغلوب رئوف و مهربان بود.جنگ و بوی خون او را برخلاف فاتحان دیگر مغرور نکرد و رفتار او با پادشاهان مغلوب لیدیه و بابل سیاست تسامح او را بخوبی نشان می‌دهد.با پادشاهان مغلوب به اندازه‌ای مهربانی می‌کرد که آنها دوست کوروش شده و در مواقع مشکل به او یاری می‌نمودند. با مذهب و معتقدات مردم کاری نداشت بلکه برای جذب قلوب ملل آداب مذهبی آنها را محترم می‌داشت. شهرها و ممالکی که در تحت تسلط او در می‌آمدند، هیچگاه معرض قتل و غارت واقع نمی‌شدند.آنچه درباب وی برای مورخ جای تردید ندارد، قطعاً این است که لیاقت نظامی و سیاسی فوق‌العاده در وجود او، با چنان انسانیت و مروتی در آمیخته بود که در تاریخ پادشاهان شرقی پدیده‌ای به‌کلی تازه به شمار می‌آمد.کوروش از ذکر عناوین و القاب احتراز داشت، در کتیبه‌هایی که از او مانده، این عبارت ساده خوانده می‌شود، من کوروش شاه هخامنشی هستم. حال آنکه شاهان دیگر خود را خدا می‌خواندند.
ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان او را سرور و قانون‌گذار می‌نامیدند و به وی به چشم یک فرمانروای آرمانی می‌نگریستند.یهودیان این پادشاه را، به منزله مسیح پروردگار به شمار می‌آوردند،ضمن آن‌که بابلیان او را مورد تأیید مردوک می‌دانستند.

تبار کوروش کبیر

تبار کوروش از جانب پدرش به پارس‌ها می‌رسد که برای چند نسل بر انشان (انزان) و عیلام (شمال خوزستان کنونی)، حکومت کرده بودند. کوروش دربارهٔ خاندانش، بر سفالینهٔ استوانه‌ای شکلی، محل حکومت آن‌ها را نقش کرده‌است. اینکه چه وقایعی روی داده که پارس‌ها عیلام را تسخیر نموده و شاخه‌ای از سلسلهٔ هخامنشی را در آنجا برقرار کرده‌اند، معلوم نیست. احتمال می‌رود که پس از آنکه آشور بنی پال در سال ۶۴۵ پیش از میلاد، دولت عیلام را منقرض کرد، پارس‌ها از فرصتی که در اثر جنگ بین آشور و ماد بدست آمده بود، استفاده کرده، پادشاهی جدیدی را در انشان تأسیس کرده‌باشند.
هخامنش سر سلسلهٔ این دودمان است که در حدود ۷۰۰ سال پیش از میلاد، میزیسته‌است. پس از مرگ او، فرزندش چا ایش پیش به حکومت پارس و انشان (انزان) رسید. بعد از فوت او سلسلهٔ هخامنشی دوشاخه شده و کوروش یکم شاه انشان و عیلام و آریارامن شاه پارس شد. سپس پسران هر کدام، به ترتیب کمبوجیه یکم شاه انشان و عیلام و آرشام شاه پارس، بعد از آن‌ها حکومت کردند.
کمبوجیه یکم با شاهدخت ماندانا، دختر ایشتوویگو (آژی دهاک یا آستیاگ) پادشاه ماد، ازدواج کرد و کوروش بزرگ نتیجه این ازدواج بود. داریوش بزرگ در کتیبه بیستون نیز این مطلب را تأیید می‌کند، زیرا شاه مزبور می‌گوید، من نهمین شاه از سلسلهٔ دوگانهٔ هخامنشی هستم. (با حذف ویشتاسپ چون پدر داریوش بزرگ به عنوان شاه حکمرانی نکرده‌است.)

تسخیر بابل

گرفتن بابل کار بسیار مشکلی بود زیرا استحکام برج و باره‌های این شهر مشهور بود. با وجود این در بهار ۵۳۹ پیش از میلاد، کوروش قصد تسخیر آن را نمود و از دجله عبور کرد. در بابل بعد از بخت النصر سه نفر پادشاهی کردند تا اینکه روحانیون تاجری به نام نبونعید بر تخت نشست.
راجع به تسخیر بابل دو روایت موجود است: یکی از هرودوت و اسیران یهودی در بابل و دیگری مبنی بر اطلاعاتی که از کاوش‌های باستان‌شناسی در بابل و تحقیقات پیرامون آن بدست آمده‌است.
بنا بر روایت هردوت، تسخیر بابل از این‌گونه بوده‌است که پادشاه بابل در نزدیکی آن شهر با لشگر ایران جنگ کرد و شکست خورد و با عدهٔ زیادی از لشگر خود به داخل بابل پناه برد. گرفتن شهر با حمله محال بود و با محاصره هم خیلی طول می‌کشید زیرا بابلی‌ها در اراضی وسیعی که در درون شهر بابل بود، کشت و زرع می‌کردند و به اندازهٔ کافی آذوقه داشتند، بنابراین کوروش دستور دارد مسیر رودخانهٔ فرات را عوض کنند. پس مجرای قدیم خشک شد و لشگر کوروش از آن راه وارد بابل شد و به این ترتیب بدون جنگ بابل در سال ۵۳۸ پیش از میلاد به تصرف لشگر کوروش درآمد.
اما برابر اسنادی که از کاوش‌های باستان‌شناسی بابل به دست آمده، تسخیر بابل به علت خیانت سرداران بابلی بوده‌است. نبونعید مجسمه رب النوع اور را به بابل آورده، پیروان بل مردوک رب النوع بابلی‌ها را از خود رنجاند. این‌ها با کوروش همدست شدند و او وقتی که رود دیاله (رود سیروان) و دجله نسبتاً کم آب بود، مسیر این دو رود را عوض کردند و از این طریق به داخل شهر وارد شدند.
بنا بر هر دو روایت کوروش در معبد بزرگ بابل بر طبق مراسم مذهبی بابلی‌ها تاجگذاری کرد و احترام زیادی به مذهب بابلی قائل بود.

آزادسازی اسیران یهودی در بابل
پس از تسخیر بابل تمامی سرزمین‌هایی که مطیع آن بودند به اطاعت کوروش درآمدند. از آن جمله می‌توان فلسطین و شهرهای فینیقیه را نام برد. کوروش دستور آزادی تمامی اسیران یهودی در بابل را که توسط بخت النصر به بابل آورده شده بودند صادر کرده و اجازه داد که یهودیان به فلسطین مراجعت کرده و معابد قدیم خود را که خراب شده بود، تعمیر نمایند.[۳۱] لازم به تذکر است که نام کورش در کتاب مقدس عهد عتیق در نوزده آیه ذکر شده و در چند آیه مورد ستایش قرار گرفته‌است. در کتاب اشعیای نبی در باب ۴۵ آیهٔ اول کوروش را «مسیح» یعنی نجات‌دهنده خوانده و چنین می‌نویسد:
خداوند به مسیح خود یعنی کوروش که دست او را گرفتم تا به حضور وی امت‌ها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهان را بگشایم تا درها را به حضور وی مفتوح نمایم و دروازه‌ها دیگر بسته نشود، چنین می‌گوید که من پیش روی تو خواهم خرامید و مکان‌های ناهموار را هموار خواهم ساخت و درهای برنجین را شکسته، پشت بندهای آهنین را خواهم برید و گنج‌های ظلمت و خزائن مخفی را به تو خواهم بخشید تا بدانی که من، یهوه، که تو را به اسمت خوانده‌ام خدای اسرائیل می‌باشم. به خاطر بندهٔ خود یعقوب و برگزیدهٔ خویش اسرائیل، هنگامی که مرا نشناختی تو را به اسمت خوانده‌ام و ملقب ساختم. من یهوه هستم و دیگری نیست و غیر از من خدایی نیست. من کمر تو را بستم، هنگامی که مرا نشناختی. تا از مشرق آفتاب و مغرب بدانند که سوای من احدی نیست. پدید آوردندهٔ نور و آفرینندهٔ ظلمت.(آیهٔ ۸).
در مورد رهایی قوم یهود از اسارت بابل، در کتاب دوم تواریخ ایام، باب ۳۶ آیات ۲۲ و ۲۳ چنین نوشته شده‌است:
خداوند روح کوروش پادشاه پارس را برانگیخت تا در تمامی ممالک خود فرمانی نافذ کرد و آن را مرقوم داشت، کوروش پادشاه پارس چنین می‌فرماید. یهوه خدای آسمان‌ها تمامی ممالک زمین را به من داده‌است و او مرا امر فرمود که خانه‌ای برای وی در اورشلیم که در یهود است، بنا نمایم.
مانند همین مضمون نیز در کتاب عزرا باب اول آیات اول تا چهارم آمده‌است. اشعیای نبی نیز در باب ۴۴ آیه ۲۸ چنین می‌نویسد:  
(خدا) دربارهٔ کوروش می‌گوید: که او شبان من است و تمامی مسرت مرا به انجام خواهد رسانید و (خدا) دربارهٔ اورشلیم می‌گوید بنا خواهد شد و دربارهٔ هیکل که بنیاد نو، نهاده خواهد گشت.

و ... .

29 اکتبر روز جهانی کوروش کبیر

29 اكتبر برابر با 7 آبان ماه روز جهاني كوروش كبير - روزي به افتخار ايرانيان ۷ آبان ماه مطابق با بيست و نهم اكتبر روز جهاني كوروش (سايرس دي) نام گذاري شده است كه از دير باز پارسيان، يهوديان، دوستداران حقوق بشر و هواداران اداره جهان به صورت ملل مشترك المنافع آن را گرامي مي دارند و رعايت مي كنند. اين روز به مناسبت تكميل تصرف امپراتوري بابل به دست ارتش ايران (اكتبر سال ۵۳۹ پيش از ميلاد) و پايان دوران ستمگري در دنياي باستان برقرار شده است . ۲۵۴۴ سال پيش در همين ماه اعلاميه تاريخي كوروش بزرگ در زمينه حقوق افراد و ملل انتشار يافته بود كه نخستين سنگ بناي يك دولت مشترك المنافع جهاني و هر سازمان بين المللي بشمار مي آيد. " اينك كه به ياري مزدا ، تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام مي كنم : تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد دين و آيين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من ، دين و آئين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند . من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد ، هر گز سلطنت خود را بر هيچ ملت تحميل نخواهم كرد و هر ملت آزاد است ، كه مرا به سلطنت خود قبول كند يا ننمايد و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد . من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ، كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد ، من حق وي را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد . من تا روزي كه پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايند .من تا روزي كه زنده هستم ، نخواهم گذاشت كه شخصي ، ديگري را به بيگاري بگيردو بدون پرداخت مزد ، وي را بكار وادارد . من امروز اعلام مي كنم ، كه هر كس آزاد است ، كه هر ديني را كه ميل دارد ، بپرستد و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند ،مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غصب ننمايد ،و هر شغلي را كه ميل دارد ، پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است ، به مصرف برساند ، مشروط به اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند . من اعلام مي كنم ، كه هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده ، مجازات كرد . مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است .اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير ميشود ، فقط مقصر بايد مجازات گردد ، نه ديگران . من تا روزي كه به ياري مزدا ، سلطنت مي كنم ، نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را بعنوان غلام و كنيز بفروشند و حكام و زير دستان من ، مكلف هستند ، كه در حوزه حكومت و ماموريت خود ، مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و كنيز بشوند و رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد . و از مزدا خواهانم ، كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي ممالك اربعه به عهده گرفته ام ، موفق گرداند.

واما نکاتی جالبت از حقایق امروزی در مورد برخورد با این ابر مرد تاریخ جهان و ایران:

در ایران:

    * پس از انقلاب ۱۳۵۷ ایران، خیابان کوروش کبیر تهران به «خیابان شریعتی» تغییر نام یافت.
    * پس از انقلاب ۱۳۵۷ ایران، محله کورش اهواز به «کوی ملت» تغییر نام یافت.
    * پس از انقلاب ۱۳۵۷ ایران، فروشگاه کورش به «فروشگاه قدس» تغییر نام یافت.

در دیگر نقاط جهان:

    * خیابان کورش نام یکی از خیابان‌های مرکزی شهر اورشلیم، پایتخت کشور اسرائیل است.
    * خیابان کورش نام یکی از خیابان‌های مرکزی شهر لندن، پایتخت کشور انگلستان است.


استرابون جغرافیدان معروف می‌نویسد، سنگی بر آرامگاه بود که بر روی آن نوشته شده‌بود:
ای رهگذر! من کوروش پسر کمبوجیه هستم. من شاهنشاهی پارس را بنیاد گذاشتم و فرمانروای آسیا بودم. بر این گور رشک مبر.


در پناه اهورا مزدا خدای کوروش بزرگ و به آرزوی آزادی ایران و آزادگی ایرانیان.

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 14:49  توسط آپان آریایی منش | 

بخشنودي اهورامزدا


شما فكر ميكنيد مبدا پيدايش جمهوري اسلامي از كجاست؟؟!

جمهوری اسلامی نام رژیم سیاسی حاکم بر برخی کشورهای اسلامی است. این کشورها عبارتند از افغانستان، ایران، پاکستان در خاورمیانه و موریتانی در آفریقا.لفظ جمهوری اسلامی برای اولین بار در سال ۱۹۵۶ (میلادی) بعنوان نوع رسمی حکومت در پاکستان استفاده شد.

جمهوری اسلامی در هر یک از این چهار کشور به گونه‌ای متفاوت از دیگری است و بر این اساس این نوع حکومت تعریف دقیق و یکسانی ندارد. از نگاه ترکیب واژگانی مفهوم این واژه همانند ترکیب جمهوری عربی (رژیم سیاسی اکثر کشورهای عربی) دارای ابهام‌هایی است. با توجه به تعریف جمهوری که نظر جمهور (اکثریت) و نه پیروان مذهبی خاص را برای تصمیم گیری ملاک کار قرار می‌دهد واژه اسلامی می‌تواند در بطن آن باشد(در صورتی که اکثریت مردم مسلمان باشند) و یا می‌تواند بر ضد آن باشد(در صورتی که مسلمانان در اکثریت نباشند). اما در بعد عملی جمهوری اسلامی را می‌توان جمهوری‌ای دانست که اصول جمهوریت را تا جایی که با اصول اسلام تضاد نداشته باشد عملی می‌سازد. برای تشخیص این حد هم در قوانین این کشورها پیش بینی‌هایی شده‌است بطور مثال در ایران نهادی با نام شورای نگهبان این کار را انجام می‌دهد. در قانون اساسی افغانستان هم صریحا ذکر شده که هیچ قانونی نباید بر خلاف شرع اسلام باشد.



جمهوري اسلامي پاكستان

لفظ جمهوری اسلامی برای اولین بار بعنوان نوع رسمی حکومت در پاکستان استفاده شد. در متن اولین قانون اساسی پاکستان (آئین پاکستان)که در سال ۱۹۵۶ (میلادی) به اتمام رسیده به صراحت آمده نوع حکومت در پاکستان جمهوری اسلامی (اسلامی جمهوریه پاکستان Islāmī Jomhuri-ye Pākistān)است.پس ازآن این ترکیب به نام آن کشور افزوده شده و نام مرسوم بلند آن جمهوری اسلامی پاکستان است.



جمهوري اسلامي ايران

اساس پیدایش جمهوری اسلامی ایران مبتنی بر نظریه ولایت فقیه است. حسینعلی منتظری در کتابی به تبیین این نظریه پرداخت بر پایه این نظریه در زمان غیبت امام دوازدهم، فقیه واجد شرایط به عنوان ولی فقیه انتخاب می‌شود که وظایف امام غایب در زمان غیبت را بر عهده دارد. نظریه ولایت مطلقه فقیه در سالهای اخیر توسط روح‌الله خمینی مطرح شده و نظریات مشابهی نیز در آثار فقهای اقدم و فقهای قدیم و فقهای متأخر نیز موجود می‌باشد.
برابر قانون اساسی ایران، «اصول حکومت جمهوری اسلامی ایران بر پایه جمهوریت و اسلامیت بنا شده‌است.
این نوع حکومت در ۱۲ فروردین ۱۳۵۸ مورد همه پرسی قرار گرفت که ۹۸٫۲ درصد شرکت‌کنندگان به آن رای مثبت آری دادند.
ساختار سیاسی ایران شامل اشخاص حقیقی و حقوقی زیر است. رهبر در راس هرم قدرت قرار دارد.پس از رهبر ساختار سیاسی جمهوری اسلامی بر پایه سه قوه قرار مجریه، قضائیه، مقننه‌است.
در کنار این نهادها، مجلس خبرگان، شورای نگهبان و مجمع تشخیص مصلحت نظام نیز حضور دارند.



جمهوري اسلامي افغانستان (پیش زمینه‌ها و پیدایش)

با شکست طالبان توسط ائتلاف جهانی ضد تروریسم به رهبری آمریکا لویه جرگهٔ اضطراری برای تشکیل دولت انتقالی تشکیل شد.در این لویه جرگه ۲ تن از رهبران سیاسی و مذهبی شیعه و سنی افغانستان به نام‌های آیت‌الله آصف محسنی و عبدالرب سیاف خواهان افزودن کلمهٔ اسلامی به دولت انتقالی شدند.این کار انجام شد و دولت انتقالی اسلامی افقانستان بر سر کار آمد.تأثیر افزایش این کلمه ماندگار بود و نویسندگان قانون اساسی جدید افغانستان هم نام رژیم سیاسی افغانستان را جمهوری اسلامی نامیدند.



ویژگیها

در جمهوری اسلامی افغانستان رئیس جمهوری با رای مستقیم مردم برای ۵ سال انتخاب می‌شود. دو دستگاه قانون گذاری به نام‌های ولسی جرگه (پارلمان) و مشرانو جرگه (مجلس سنا) وجود دارد. قوه عدلیه (قضائیه) بطور مستقل عمل می‌کند. رئیس آن توسط رئیس جمهور انتخاب می‌شود و ولسی جرگه به آنها رای می‌دهد.

ادامه دارد...

در پناه اهورامزدا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 14:42  توسط آپان آریایی منش | 

بخشنودي اهورا مزدا

هرگز نخواب کوروش ....

دارا جهان نــدارد ســارا زبـــــــان نـــدارد      بابا ستـــاره ای در هفت آسمان ندارد
کارون زچشمه خشکید،البرزلب فروبست      حتــــي دل دمـاوند آتش فشان ندارد
دیـو سیاه دربنــد آســان رهید وبگریــخت      رستــم در این هیــاهو گرز گران ندارد
روز وداع خورشیــد زاینـــده رودخشکـــید      زیــرا دل سپــاهان نقش جهـان ندارد
بــر نــام پارس دریــا نامــی دگـــر نهادنـد      گــویی کــه آرش ما تیر و کمـان ندارد
دریـــای مازنــی ها بر کام دیگـــران شــد      نـــادر زخـاک برخیـز میهن جوان ندارد
دارا کجـــای کـــاری دزدان ســــرزمینـــت       بــر بیستــون نوشتند دارا خـدا  ندارد
آییم به دادخواهی،فریادمان بلنـــد اســت      امـا چه سود که اینجانوشیروان ندارد
سرخ وسپید وسبزسـت،این بیرق کیانــی      امـا صد آه و افسوس شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم طوسی شهنامـه ای سرایــد      شــایـــد که شاعر ما دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کــــوروش ای مهــــرآریـــایــی      بـی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد

در پناه اهورا مزدا... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 14:37  توسط آپان آریایی منش | 
بخشنودي اهورا مزدا


ایران‌شهر (به پارسی میانه: Eranshahr.svg)، به معنی سرزمین ایرانیان است. شاهان ساسانی مملکت اصلی خود را (یعنی کشور ایران منهای مستعمرات بیگانه نظیر یمن) ایران‌شهر می‌خواندند. گاه نیز ایران‌شهر در معنای عام — شامل کشورهای الحاق شده به ایران‌شهر خاص — به کل قلمرو ساسانی اطلاق می‌شد. در این زمان واژهٔ ایران (ĒRĀN) هنوز مطابق با ریشه‌شناسی‌اش (از واژهٔ ایرانی کهن: آریانام aryānām)، به عنوان حالت جمع اضافی نام قومی «ایر» (ēr) (پارتی: اری Ary؛ از ایرانی کهن: آریا -arya؛ = آریایی) به معنای «ایرانیان» فهمیده می‌شده‌است. پس از لحاظ ریشه‌شناسی ایران‌شهر یعنی شهر (=کشور) ایرها. بعدها ان در ایران جنبهٔ مکانی یافت و ایران هم‌معنی ایران‌شهر شد. با آنکه در دوران ساسانی بر روی کلمه و نام ایرانشهر و ایران تکیهٔ بسیار می شد در خارج از این سرزمین نام کشور همچنان پارس یا تلفظی از همین کلمه بود. حتی دوران دراز اشکانیان نتوانست نام پارس باقی‌مانده از عهد هخامنشیان را از ضمیر خارجیان بزداید.
در دوران اردشیر یکم و پس از او تمایل بر حذف تاریخ و نقش اشکانیان در کلیهٔ امور بود. تباین و تضادی که ساسانیان با اشکانیان داشتند بیشتر بر این بنیادها قرار داشت: سعی در تقویت حکومت مرکزی و مبارزه با ادیان غیر زرتشتی. این حکومت متمرکز نامی فراگیر لازم داشت که مسبوق به دین رسمی کشور و آیات و اصطلاحات اوستا باشد. در اوستا از «ائیریانم وئجه» به عنوان زادگاه زرتشت یاد شده بود که در دوران ساسانی تمایلی به تغییر محل آن از ری به آذربایجان احساس گردید. زیرا ری از مدتها پیش در تیول خاندان معروف مهران، از خاندانهای مهم دوران اشکانی بود و پیوسته مانند نسا از شهرهای اشکانی دوست و مورد سوءظن ساسانیان بود. در حالی که آذربایجان همی یکی از سه آتش بزرگ دوران ساسانی را در خود داشت آتشکده آذرگشسب (تخت سلیمان کنونی) و هم به تیسفون پایتخت ساسانی نزدیکتر بود پس «ائیریانم وئجه» که قبلاً زادگاه زرتشت تصور شده بود به آذربایجان منتقل گردید با نام تازهٔ «ایران ویج» جزء نخست این کلمهٔ مقدس می توانست بهترین نام ممکن برای سرزمین واحد و فراگیر ساسانیان باشد. این جزء نخست در ایرانی باستانی آریانام aryānām و در زبان اوستایی aryānem بود. از شکل ایرانی باستان آن در دوران اشکانی آریان حاصل شده بود اما ساسانیان بیشتر به اوستا نظر داشتند.
واژهٔ «ایران» (Ērān) برای نخستین بار در سنگ‌نوشته‌های اردشیر یکم و پسرش شاپور یکم گواهی شده‌است. اردشیر در سنگ‌نوشته‌ها و سکه‌هایش "شاهنشاه ایران" (به پارسی میانه) و "شاهنشاه آریان" (به پارتی) خوانده شده‌است. شاپور نیز از همان لقب برای پدرش، به خود با عنوان "شاهنشاه ایران و انیران" šāhān šāh ērān ud anērān (به پارسی میانه) و "شاهنشاه آریان و ان‌آریان" šāhān šāh aryān ud anaryān (به پارتی) "= شاه شاهان آریایی‌ها و غیرآریایی‌ها" اشاره کرده‌است. همین شکل و شیوه، مورد استفادهٔ شاهان بعدی ساسانی، از نرسه تا شاپور سوم بود.
کتیبه شاپور یکم در کعبه زرتشت در استان فارس برای نخستین بار حاوی واژهٔ پارسی میانهٔ «ایران‌شهر» Ērānšahr (به پارتی:«آریان‌شهر» Aryānšahr) است.
در کتاب‌های پهلوی سدهٔ سوم هجری/ نهم میلادی، اصطلاحات کهن ساسانی، آشکارا محفوظ مانده‌است. برای نمونه، در «کارنامهٔ اردشیر بابکان» اصطلاح Ērān تنها در عبارت "شاه ایران" و لقب "ایران-سپاه‌بد" (ērān-spāhbed) استفاده گردیده‌است. و گرنه، کشور همواره «ایرانشهر» Ērānšahr خوانده شده‌است.
در پناه اهور مزدا.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 14:28  توسط آپان آریایی منش | 
بخشنودي اهورا مزدا


نادر شاه قاجار يكي از بهترين و وطن پرست ترين پادشاهان بعد از دوران اسلام در ايران مي باشد كه در اين پست مطالعه اي كلي بر مسائل دوران وي و شخصيت نادر شاه خواهيم داشت.شايد به جرعت بتوان لقب كبير را در روزگاري كه شهرياراني همچون كوروش كبير يافت نمي شود را براي اين شاه بزرگ عنوان كرد.هر چند در آواخر دوران خود . . ..
نادرقلی ملقب به تهماسب‌قلی خان و نادر شاه از ایل افشار خراسان بود که به پادشاهی ایران رسید و بنیانگذار دودمان افشاریه شد. او دوازده سال (از ۱۱۱۴ تا ۱۱۲۶) بر ایران حکومت کرد. پایتخت وی شهر مشهد بود. او از مشهورترین پادشاهان ایران پس از اسلام است که سرکوب افغانها و بیرون راندن عثمانی و روسیه از ایران و تجدید استقلال این کشور و نیز فتح هندوستان و ترکستان و جنگهای پیرزومندانه او، اسباب شهرتش گشته است. به او در اروپا لقب «آخرین جهانگشای شرق» و «ناپلئون ایران» داده‌اند.


کودکی تا مشهور شدن در خراسان

نادرقلی در حدود سال ۱۰۶۷ خورشیدی در ایل افشار در خراسان به دنیا آمد. این ایل به دو شعبه بزرگ تقسیم می‌شد: یکی قاسملو و دیگری ارخلو یا قرخلو؛ نادر شاه افشار از شعبه اخیر بود. طایفه قرخلو را شاه اسماعیل از آذربایجان به خراسان کوچاند و در شمال آن سرزمین، در نواحی ابیورد و دره گز و باخرز تا حدود مرو مسکن داد؛ تا در برابر ازبکان و ترکمانان مهاجم سدی باشند. تعداد بسیاری از این ایلها در زمان شاه عباس اول در ایل شاهسون ادغام گشتند.
نام اصلی او «نادرقلی» بود و روایت غیرمستندی هست که هنگامی که نادر هنوز به ۱۸ سالگی نرسیده بود که همراه با مادرش در یکی از یورشهای ازبک‌های خوارزم به‌اسارت آنها درآمد. بعد از مدت کوتاهی از اسارت گریخته و به خراسان برگشت و در خدمت حکمران ابیورد باباعلی بیگ بود. او گروه کوچکی را به دور خود جمع کرده بعد از کنترل چند ناحیه خراسان خود را «نادرقلی بیگ» نامید.
در این هنگام افغان‌ها به رهبری محمود افغان اصفهان را تصرف کرده بودند و شاه سلطان حسین صفوی را به قتل رساندند. با سقوط اصفهان و قتل شاه سلطان حسین، پسر او به نام شاه تهماسب دوم صفوی که از اصفهان به قزوین گریخته بود خود را پادشاه ایران خواند(۱۱۳۵ ه‍.ق) ولی حکام نواحی گوناگون کشور حاضر به اطاعت از او نشدند.


پیوستن به تهماسب دوم و شکست اشرف افغان

محمود افغان نیز که تنها بر اصفهان و نواحی اطراف آن حکومت می‌کرد کمی بعد به‌دست پسر عمویش به‌نام اشرف افغان به‌قتل رسید(۱۱۳۷ ه‍.ق). همزمان با این اوضاع و احوال نادر که از میزان نفوذ خاندان صفوی در میان مردم آگاه بود، به شاه تهماسب دوم پیوست و سردار سپاه او شد(۱۱۳۹ ه‍.ق.). سپس خراسان را به تصرف خود در آورد.
فئودال بزرگ ملک محمود سیستانی (حاکم سیستان) تا حدی مانع قدرت‌گیری نادرقلی بیگ شد ولی نادر در سال ۱۱۳۷ ق. پشتیبانی شاه طهماسب دوم صفوی و فتحعلی خان قاجار (پسر شاه قلی خان قاجار و پدربزرگ آقا محمدخان قاجار) را جلب کرده توانست ملک محمود را شکست دهد و حاکمیت شاه ایران را در خراسان برپا نماید. شاه طهماسب نیز، نادر قلی را والی خود در خراسان اعلام کرد و پس از آن نادر نام خود را به «طهماسب قلی» تغییر داد. سال بعد او مناسباتش با شاه طهماسب را قطع کرده و بعد از سرکوب چند ایل ترک و کرد به حکمرانی کامل خراسان می‌رسد.
آنگاه برای به‌قدرت رساندن شاه طهماسب با افغانها وارد جنگ شده در ۱۷۲۹ رییس افغانها یعنی اشرف افغان را در مهماندوست در نزدیکی دامغان(طی نبرد دامغان) و سپس در مورچه خورت اصفهان و برای بار سوم در زرقان فارس شکست داد و سپس در تعقیب وی، افغانستان را مورد تاخت و تاز قرار داده و قبایل این دیار را مطیع نمود. بدین ترتیب پس از هفت سال شورش افغان‌ها به پایان رسید(۱۱۴۲ ه‍.ق).سپس با دشمنان خارجی وارد جنگ شد و روسها را از شمال ایران راند، اما در زمان جنگ با عثمانیها که غرب ایران را در اشغال داشتند متوجه شورشی در شرق ایران شد و جنگ را نیمه کاره رها کرده به آن سامان رفت. شاه تهماسب صفوی به‌قصد اظهار وجود دنباله جنگ وی را با عثمانیان گرفت که به سختی منهزم شد.


برکنار کردن تهماسب دوم و نایب‌السلطنگی

در سال ۱۱۴۵ ه‍.ق. به دنبال یک قرارداد میان شاه تهماسب دوم و دولت عثمانی که بخشی از آذربایجان را به آن دولت وا گذار می‌کرد، نادر رهبران ایلها را که پشتیبان صفویه بودند در یکجا جمع نمود و با یاری آنها طهماسب را از شاهی برکنار گردانیده پسر خردسالش با عنوان (شاه عباس سوم) را به جانشینی برگزید و خود را نایب‌السلطنه نامید. اما در واقع قدرت اصلی در دست نادر بود. نادر در عرض دو سال کل آذربایجان و گرجستان را از عثمانیان پس گرفت و عثمانیان را به سختی شکست داد.


پادشاهی

نادرشاه افشار سرسلسله ٔ پادشاهان افشاریه ٔ ایران است . وی در ۲۸ محرم سال ۱۱۰۰ هَ . ق . درناحیه ٔ دستگرد از توابع دره گز متولد شد، پدر او امامقلی قرقلو از ایل افشار بود، ایل افشار از ایل هائی است که شاه عباس به دوران سلطنت خویش به ناحیه ٔکبکان کوچ داده بود تا در سر راه ازبکان مقاومت کنند. امامقلی از افراد بی نام و نشان این ایل بود و گویا به شغل پوستین دوزی و به تنگدستی روزگار می‌گذرانیده است.
در سال ۱۱۴۸ قمری نادرشاه کلیهٔ حکمرانان و کدخدایان ایران را در دشت مغان جمع کرد (بالغ بر ۲۰٬۰۰۰ نفر). او در شورای دشت مغان اعلام کرد که وظایف خود را انجام داده و تصمیم به‌استراحت و کناره‌گیری از کارها دارد. بزرگان کشور که می‌دانستند او باطناً مایل به سلطنت است، وی را به سلطنت پذیرفتند. بدین ترتیب شاه عباس سوم صفوی از شاهی برکنار شده و حکومت سلسلهٔ افشار با پادشاهی نادر آغاز شد. نادر اندکی بعد در ۱۱۴۸ ه.ق. تاجگذاری نمود. شاعری به نام قوام الدین، ماده تاریخ تاجگذاری وی را «الخیر فی ماوقع» سرود که بر روی سکه‌های دوره افشاریه نیز منقوش گردید.
او به مدت ۱۲ سال پادشاهی کرد و در این مدت دائماً به لشکرکشی به نواحی گوناگون مشغول بود. در این مدت توانست بحرین، قندهار، خوارزم، بخارا و بسیاری نواحی دیگر که برای سال‌ها از ایران جدا شده‌بود را به ایران بازگرداند. مهم‌ترین فتح او فتح هندوستان بود.


تنبیه افغانها و حمله به هندوستان

افغان‌های مخالف نادرشاه پس از فتح قندهار به دست نادر، به دهلی گریخته بودند. نادرشاه سه بار به هند اخطار نمود که افسران اشرف افغان(حدودا ۸۰۰ نفر) را به ایران تحویل دهد. در پی عدم تحویل آنها سپاه ایران از رود سند گذشت و در جنگ کَرنال هندی‌ها را شکست داده و دهلی را تصرف کرد. سپس ۸۰۰ افغان را در بازار دهلی دار زدند و بازگشتند. نادر به رغم کمی سپاهیانش در مقابل لشکریان فیل سوار هندی توانست با به‌کارگیری تاکتیک‌های نوین جنگی پیروز شود.
در جنگ کرنال در طی یک روز بین بیست تا سی‌هزار شهروند هندی کشته شدند. به‌ناچار محمد شاه گورکانی پادشاه هندی از نادر امان خواست؛ نادر در قبال گرفتن کلید خزانه سلطنتی هند عقب‌نشینی را پذیرفت و تاج پادشاهی هند را بر سر او باقی گذاشت. نادر با غنائم فراوان که از هند به چنگ آورده بود به ایران بازگشت؛ غنائمی که نادر شاه به ایران آورد ده برابر بیشتر از بیشترین درآمد سالانهٔ دوران صفوی برآورد شده‌است. در میان این غنائم، جواهراتی چون کوه نور و دریای نور و تخت طاووس شهرت دارند. میزان غنائم به حدی بود که نادر برای سه سال گرفتن مالیات را در ایران قطع کرد. با حمله نادر به هندوستان زمینه تضعیف و انقراض امپراتوری مغولی هند یا گورکانیان را فراهم کرد و پس از مدتی دولت انگلستان توسط کمپانی هند شرقی بر این کشور استیلا یافت.


تغییر اخلاق نادر و ستمگری بر مردم ایران و مرگش

نادر شاه در اواخر عمر تغییر اخلاق داد و پسر خود رضاقلی میرزا را کور کرد. سپس از کار خود پشیمان شد و برخی از اطرافیان خود را که در این کار آنها را مقصر می‌دانست کشت.
نادر برای تامین هزینه جنگ‌های خود مجبور بود تا مالیات های گزافی از مردم بگیرد، به همین دلیل شورش‌هایی در جای‌جای کشور روی می‌داد. زمانی که نادر برای رفع یکی از این شورش‌ها به خراسان رفته بود جمعی از سردارانش به رهبری علی قلی خان شبانه به چادر وی حمله کردند و اور ا به قتل رساندند. به گفته لارنس لاکهارت مورخ انگليسی (ر. ک. صادق رضازاده شفق، کتاب نادرشاه) ماجرا از اين قرار بوده که نادر در ماه های اخير در اوج خشونت حکومت ميکرد و به دلايلی چند به تمامی سرداران ايراني اش سوءظن داشت... تعداد چهار هزار سرباز افغانی در اردوگاه داشت که جمله به نادر وفادار و در حق ايرانيان دشمن کام بودند. نادر شبی رئيس آنها را احضار کرد و چنين گفت: من از نگهبانان خود راضی نيستم و از وفا و دليری شما آگاهم. حکم ميکنم فردا صبح همه آنان را توقيف و زنجير کنيد و اگر کسی مقاومت کند ابقا نکنيد. حيات من در خطر است و برای حفظ جان فقط به شما اعتماد دارم...
آنها رفتند تا خود آماده کنند... ولی نوکری گرجی اين موضوع را به اطلاع سرداران نادر رساند و ايشان مصمم شدند تا دير نشده نادر را از ميان بردارند... تا پاسی از شب رفت مواضعين به خيمه چوکی دختر محمد حسين خان قاجار که نادر آن شب در سراپرده او بود رو آوردند و ترس به آنان چندان غلبه کرد که اکثرشان جرات ورود به خیمه نکردند. فقط محمد خان قاجار، صالح خان و یک شخص متهور دیگر وارد شدند و چوکی تا به آنها متوجه شد نادر را بیدار کرد. نادر خشمناک از جای برخاست و شمشیر کشید. پایش در ریسمان چادر گیر کرد و درافتاد. تا خواست برخیزد صالح خان ضربتی وارد آورد و یک دست او قطع کرد، ترس بر او مستولی گشت و در جای خود خشک بماند. اما محمد خان قاجار جرات خود را حفظ کرد و سر نادر شاه از تن جدا ساخت.(بامداد یکشنبه ۱۱ جمادی‌الثانی ۱۱۶۰ قمری/۲۸ خرداد ۱۱۲۶ خورشیدی)
این گفته "لارنس لاکهارت" با کم و بیش بسیار اندک از قول جیمز فریزر انگلیسی که شخصاً نادرشاه را میشناخته و ماهها همراه او بوده و پزشک فرانسوی نادرشاه "بازن" هم در کتاب رضازاده شفق آورده شده.
پس از مرگ نادر شاه بسیاری از فرزندان و خاندان وی توسط برادرزادهٔ نادر -عادل‌شاه- کشته شدند. رضازاده شفق در کتاب نادرشاه ( ص ۲۲۱ تا ۲۲۲ تهران ۱۳۳۹ چاپ ۱۳۸۶ شابک ۹۷۸۹۶۴۳۸۰۳۳۳۹) از قول محقق انگلیسی لارنس لاکهارت (کتاب نادرشاه / لندن ۱۹۳۸)چنین میاورد: "پس از قتل نادرشاه، برادران و فرزندانش... علی قلی خان به حدی کینه قطع نسل نادر را به دل بسته بود که زنان نادر را که آبستن بودند هم بکشت و از تمام اینان فقط (فرزندش) شاهرخ (این نام به احتمال زیاد اشتباه است. تحقیفات ما در این رابطه ادامه دارد) را زنده نگهداشت، چون وی از طرف مادر از صفویان بود و گفته اند از ابقای او منظورش این بود شاید روزی مردم ایران خواستند پادشاهی از نژاد صفوی داشته باشند."
یکی از فرزندان نادرشاه، به گفته چند منبع اصیل از جمله دانشنامه بروک هائوس آلمانی، چاپ ۱۸۸۸ و "هنری جرج کين" در کتاب "ترک ها در هند" (چاپ اول به سال ۱۸۷۹ و چاپ جديد توسط دانشگاه هاوايی به سال ۲۰۰۱، شابک ۰۸۹۸۷۵۵۳۴۴) توسط ياران نادرشاه نزد حاکم اتريش، ملکه "ماريا ترزيا" برده و به او سپرده ميشود. ماريا ترزيا اين پسر را غسل داده و اورا "بارون فون سملين" "Baron von Semlin" مينامد. اين پسر در بزرگی به ارتش روسيه ملحق و در جنگ معروف هفت ساله شرکت ميکند که در انتها نايل به دريافت درجه افتخار ميگردد. او در شهرک "مودلينگ" در حومه وين فوت کرده.


ایران در دورهٔ نادرشاه

در زمانی که صفویان با هجوم افغان‌ها از هم پاشیده بودند و کشور مورد تجاوز دشمنان داخلی و خارجی بود، عثمانی‌ها ازغرب و روس‌ها از شمال و اعراب از جنوب و ترکمانان از شرق به تاخت و تاز و قتل و غارت مشغول بودند، نادر وضعیت حاکمیت ایران را به‌سامان نمود.
در عهد نادر دشمنان و متجاوزان به کشور توسط وی سرکوب شدند و کشور اندکی از قدرت گذشتهٔ خویش را در حفاظت از مرزها و اعمال قدرت یک حکومت مقتدر مرکزی بر تمام وطن، بازیافت. ترکمانان وازبکان به ماوراءالنهر عقب‌نشینی کردند.
بناهایی که به دستور نادر در خراسان بنا شده‌اند نظیر کلات نادری و کاخ خورشید از آثار مهم بازمانده از این دوران هستند.
در عهد او به سپاه و تأمین نیرو بسیار توجه می‌شد. نادر اقوام ایرانی را متحد و منسجم در زیر پرچم ایران درآورد و باردگیر ایران قدرتمندترین کشور آسیا گشت. شهرها یا ولایات ایران در دوره نادر به شرح زیر بودند: آذربایجان، افغانستان، بلوچستان (پاکستان)، ترکمنستان، گرجستان، داغستان، بحرین، قطر، کشمیر و غیره.
نادر از فرمانروایانی بود که برای آخرین بار ایران را به محدوده طبیعی فلات ایران رسانید و با تدارک کشتی‌های عظیم جنگی، کوشید تا استیلای حقوق تاریخی کشور را بر آب‌های شمال و جنوب تثبیت کند. نادر شاه در سال ۱۷۴۲.م "جان التون" دريانورد بريتانيايي مقيم سن پطرزبورگ را به رغم كارشكني روس ها و انگليسی ها برای ساختن كشتی جنگی به خدمت گرفت. التون در ‍ژانويه ۱۷۴۳.م با سمت دریا سالاری به رياست كشتي سازي ايران منصوب و به" جمال بيگ" ملقب گرديد. با وجود تمامی دشواری های اجرایی و سیاسی، با حمایت های نادر و تلاش های التون، نخستین ناو ایران مجهز به بیست عراده توپ به نام "نادرشاه" در کرانه گیلان به آب انداخته شد. پس از آن به موجب فرمانی که پادشاه ایران صادر کرد تمام کشتی های روسی موظف بودند به پرچم ناو جدید سلام دهند.
با افول دولت نادری، سرزمین پهناور فلات ایران که پس از مدت‌ها به زیر یک درفش درآمده و رنگ یگانگی پذیرفته بود، از هم پاشید.


جانشینان نادرشاه

بعد از نادرشاه، کریمخان (از سرداران نادر) که از طایفه زند بود به‌قدرت رسید و حکومت بازماندگان افشار محدود به‌خراسان شد و کریمخان این منطقه را به‌احترام نادر که او را ولی‌نعمت خود می‌دانست در اختیار جانشینانش باقی گذاشت.
نادر زمینه را برای جانشینی مناسب از بین برد. وی بسیاری از اطرافیان خود را از پای درآورد. پس از مرگ وی سرداران او نیز در گوشه و کنار علم استقلال بر افراشتند؛ کریمخان زند وکیل الرعایا در شیراز- احمدخان ابدالی در افغانستان- آزادخان افغان در آذربایجان - حسن علی خان اردلان در کردستانات و حتی محمد حسن خان قاجار در مازندران شروع به حکومت کردند. در خراسان نیز علیقلی‌خان افشار (برادرزاده نادر) بسیاری از اولاد و خانواده نادر را قتل عام کرد و خود را «عادلشاه» نامید و شروع به حکومت کرد. وی که مردی خونریز و عیاش بود، محمدحسن خان قاجار را شکست داده، پسرش آقامحمد خان را مقطوع‌النسل کرد. اما سرانجام توسط برادر خود ابراهیم خان، کور و سپس کشته شد. نوه نادر، به نام شاهرخ میرزا را به‌قدرت رساندند.
یکسال بعد، او نیز مخلوع و کور شد، اما دوباره به قدرت رسید و توسط شاه سلیمان ثانی (از خاندان صفوی که مورد احترام عموم بود) از پای درآمد. شاهرخ نابینا چهل و هشت سال سلطنت کرد، اما فقط بر خراسان. پس از مرگ کریم خان، آقامحمدخان به قدرت رسید و به خراسان حمله کرد و شاهرخ را با شکنجه کشت. نادر میرزا فرزند شاهرخ، پدر پیر و نابینا را در دست خونخواران قاجار رها کرد و به افغانستان گریخت و در زمان فتحعلی شاه ادعای سلطنت کرد که دستگیر و کور شد. زبانش را بریدند و او را کشتند و آخرین مدعی سلطنت از خاندان افشار از میان برداشته شد. وزیر نادر شاه محمود میمندی از توابع روستای میمند از شهرستان شهر بابک در استان کرمان بوده‌است.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 14:17  توسط آپان آریایی منش | 

بخشنودي اهورا مزدا

یزدگرد سوم سی و چهارمین و آخرین پادشاه ساسانی، پسر شهریار و نوهٔ خسرو پرویز و همسر محبوبش شیرین بود. در سال ۶۳۲ میلادی چون کسی از خانوادهٔ سلطنتی باقی نمانده بود، او را پیدا کرده و بر تخت نشاندند.به قولی هنگام بر تخت نشستن ۲۱ سال داشت و به مدت بیست سال پادشاهی کرد. با بپادشاهی رسیدن یزدگرد، بعد از چندین سال‌آشوب و تفرقه، سرانجام آرامش به ایران بازگشت و همه به اطاعت او درآمدند.

جنگ با اعراب

در سال ۶۳۳ میلادی در دومین سال پادشاهی یزدگرد، نخستین جنگ سرحدی بین ایران و اعراب بنام جنگ زنجیر درگرفت که به شکست ایران خاتمه پیدا کرد.
یکسال بعد رستم فرخزاد حاکم خراسان که در این وقت نایب‌السلطنهٔ حقیقی ایران محسوب می‌گشت، به فرماندهی کل قوای ایران برگزیده شد.  او توانست در جنگی بنام جنگ پل قوای اعراب را شکست دهد.
در سال ۶۳۵ میلادی، عمر از کارهای شام فراغت حاصل کرد و توقف قشون زیاد در شامات لازم نبود بنابراین عمر در تهیهٔ جنگ دیگری با ایران گردید. سعد بن ابی وقاص به سرکردگی قشون انتخاب شد و با سی هزار سپاه مأمور جنگ با ایرانیان شد. از طرف دیگر یزدگرد نیز لشکری در تحت ریاست رستم فرخزاد آراست عدهٔ آنرا یکصد و بیست هزار نفر نوشته‌اند. عمر در همان سال هیأتی مرکب از دوازده نفر عرب به دربار ایران فرستاد. آنان در ورود به تیسفون ظاهرشان باعث سخریه بود ولی یزدگرد آنها را با احترام پذیرفت، زیرا مقارن این احوال، مسلمین دمشق را فتح کرده بودند. یزدگرد پرسید «مقصودتان چیست؟» گفتند «باید اسلام بپذیرید یا جزیه دهید.» شاه در جواب با نظر حقارت به آنها نگریسته و اشاره به فلاکت آنها کرده، گفت «شما مردمانی هستید که سوسمار می‌خورید و بچه‌های خودتان را می‌کشید. (اشاره به عادت اعراب به زنده بگور کردن دختران)» مسلمین جواب دادند که ما فقیر و گرسنه بودیم ولی خدا خواسته‌است غنی و سیر باشیم. حالا که شمشیر را اختیار کرده‌اید، حکمیت با آن است.
در سال ۶۳۶ میلادی رستم فرخزاد در جنگی بنام جنگ قادسیه در نزدیک حیره، با سعد بن ابی وقاص سردار عرب روبرو شد. جنگ چهار روز طول کشید و به شکست ایرانیان خاتمه یافت. رستم که شخصاٌ حرکات افواج ایران را اداره می‌کرد، در حالیکه در زیر خیمه نشسته و درفش کاویانی را در برابر خود نصب نموده بود، کشته شد و درفش کاویانی که نمودار شوکت و قدرت ایران بود، بدست سپاه اعراب افتاد. پس از این فتح بزرگ مسلمانان حیره را گرفتند و بجانب تیسفون روی نهادند.یزدگرد به سعد بن ابی وقاص فرماندهٔ قوای اعراب پیشنهاد کرد که ممالک آن سوی دجله را به مسلمین واگذارد و طرفین صلح نمایند ولی او این تکلیف را به استهزا رد کرد.در بهار سال ۶۳۷ میلادی در اطراف پایتخت افواج نگهبان ایرانی عرضهٔ تیغ شدند و باقی سپاهیان نیز رو به هزیمت نهادند. با نزدیک شدن سپاه اعراب یزدگرد از پایتخت گریخت. همچنین جماعتی بسیار از ساکنان تیسفون نیز همهٔ دارایی خود را رها کردند و گریختند و در شهر کسی باقی نماند. سعد بن ابی وقاص همراه با شصت هزار مرد عرب با فتح و پیروزی وارد پایتخت خالی شد.
سعد در ابتدا می‌خواست قشون ایران را تعقیب کند ولکن عمر به او دستور داد، تابستان را در مدائن بگذراند، پس از چندی به سعد خبر رسید که یزدگرد در حلوان قشونی جمع کرده‌است و در صدد جنگ است. سعد در چهارمین جنگ بنام جنگ جلولاء با یزدگرد به نبرد پرداخت و شکست دیگری به سپاه او وارد آورد.
سرانجام آخرین جنگ بزرگ در سال ۶۴۲ میلادی، بنام جنگ نهاوند که اعراب آن را فتح‌الفتوح نامیده‌اند، رخ داد و سپاه یزدگرد با همهٔ فزونی شماره و آمادگی جنگی آخرین شکست را از سپاه عرب خورد. پس از این جنگ دفاع ایالات ایران بعهده مرزبانان و دیگر امراء محلی قرار گرفت، و بعضی از این سرداران مثل هرمزدان در خوزستان مقاومتی سخت ولی بی‌فایده، نشان دادند. همدان و ری مسخر لشکر عرب شد، بعد نوبت به آذربایجان و ارمنستان رسید. بعد از آن اصفهان بدست اعراب افتاد. استخر هم مسخر شد و همهٔ ایالت فارس که گاهواره خاندان ساسانی بود، نیز بدست مسلمانان افتاد.

کشته شدن یزدگرد و انقراض دولت ساسانی

یزدگرد که جز عنوان شاهنشاهی نداشت باز هم رو به هزیمت نهاد. اسپهبدطبرستان یزدگرد را به پناه خود فرا خواند و اگر یزدگرد این دعوت را می‌پذیرفت، شاید می‌توانست در طبرستان قدرت خود را نگاه دارد ولی یزدگرد سیستان و خراسان را ترجیح داد.
یزدگرد از ری به اصفهان و از آنجا به کرمان و پس از نیشابور به طوس رفت ولی فرماندار آنجا که مایل نبود او را پناه بدهد گفت «قلعهٔ طوس گنجایش موکب شاهی را ندارد.» پس ناچار یزدگرد به مرو رفت. در سال ۶۵۲ میلادی، ده سال بعد از جنگ نهاوند، مرزبان مرو، ماهوی سوری از خاندان سورن که می‌خواست از خطر بلای جنگ و قحطی و حملهٔ اعراب در نتیجهٔ پذیرفتن یزدگرد در مرو، خلاص شود، نیزک طرخان سرکردهٔ طوایف طخارستان را به گرفتن یزدگرد، تشویق کرد. نیزک طرخان فوجی را به گرفتن یزدگرد فرستاد. پادشاه بخت برگشته، شتابان رو به فرار نهاده و خسته و درمانده به آسیابی پناه برد که شب در آنجا بگذراند. آسیابان، یزدگرد را به طمع لباس فاخر و جواهرش بقتل رساند. بنا به روایت ثعالبی «جسد این شهریار وارونه بخت را در رود مرو انداختند. آب او را همی برد تا به شاخهٔ درختی پیچید، اسقفی نصاری جسد شاه را شناخت و او را دفن کرد.» چندین روایت متفاوت و با محتوی متضاد دربارهٔ مرگ یزدگرد سوم برجای مانده است.
با مرگ یزدگرد سوم در سال ۶۵۲ میلادی، سلسلهٔ ساسانی پس از ۴۲۶ سال، در ایران منقرض گردید.

فرزندان یزدگرد

مسعودی فرزندان او را چنین می‌شمارد، دو پسر به نام‌های بهرام (وهرام) و پیروز سوم، و سه دختر ادرگ و شهربانو و مردآوند. همچنین مسعودی نقل می کند که شهربانو به عقد حسین پسر علی، نوهٔ پیامبر اسلام درآمد.

سرنوشت دودمان یزدگرد

یزدگرد در سال ۵۳۸ میلادی هنگامی که با اعراب در ضد و خورد بود، سفیری به چین فرستاد و از امپراتور چین کمک خواست ولی دولت چین به سبب دوری از ایران از دادن کمک خودداری کرد. بعد از فوت یزدگرد پسر او پیروز سوم خود را شاه ایران خوانده و امپراتور چین او را بدین سمت به رسمیت شناخت.
پیروز در کوههای طخارستان مانده، در صدد جمع‌آوری قشون برای جنگ با اعراب برآمد. پیروز از امپراتور چین به نام کائو تسونگ چهارمین امپراتور سلسله تانگ) کمک خواست اما امپراتور باز به بهانه دوری راه از کمک به او خودداری کرد ولیکن پادشاه طخارستان به او کمک کرد و او را شاه ایران دانست.
امپراتوری چین در سال ۶۵۸ میلادی ترک‌ها را شکست داده و ممالک غربی خود را مرتب کرد بعد دولتی به اسم ایران تشکیل و پادشاهی آن را به پیروز سوم تفویض نمود. این مملکت احتمالاً در انتهای شمالی سیستان بوده یا در نزدیک سیحون قرار داشته‌است. بعد از حمله اعراب به این منطقه، پیروز فرار کرده به چین رفت.
در سال ۶۸۴ میلادی امپراتور چین او را بخوبی پذیرفته و به او اجازهٔ تأسیس یک آتشکده را در چان کان دادند. بعد از مرگ پیروز پسر وی نرسی نوه یزدگرد سوم به طخارستان رفته و مدتی در استرداد ملک کوشید ولی مأیوس شده و به چین بازگشت و همانند پدر در غربت درگذشت.
درپناه اهورا مزدا... .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 11:13  توسط آپان آریایی منش | 

بخشنودي اهورامزدا


آتوسا زن آسمانی و زمینی ایران قدیم

آتوسا دختر کورش بزرگ و همسر پادشاه هخامنشی داریوش یکم و مادر خشایارشا برجسته‌ترین زن در تاریخ ایران قدیم است.

زندگی سیاسی آتوسای هخامنشی
آیسوخولوس نمایشنامه نویس قرن پنجم پیش از میلاد در یکی از نمایشنامه‌های خود تحت عنوان «ایرانیان» که اختصاص به جنگ خشایارشا با یونانیان دارد از آتوسا به عنوان بانوی بانوان یاد می‌کند. آتوسا خواندن و نوشتن را به خوبی می‌دانست، و نقش تصمیم گیرنده در آموزش خود و دیگر درباریان داشت. پس از درگذشت کمبوجیه در راه بازگشت از مصر، داریوش یکم با آتوسا ازدواج می‌کند. این ازدواج چند دلیل داشته‌است:
    * ازدواج با آتوسا که از سلاله هخامنشی بود حکومت او را قانونی جلوه می‌داد.
    * از آنجا که آتوسا باهوش، بافرهنگ، با قدرت و تفکر سیاسی بود در موقع لزوم کمک خوبی برای داریوش شاه به حساب می‌آمد.
هرودوت می‌گوید آتوسا از قدرت فوق‌العاده‌ای برخوردار بود و در دوره جنگ با یونان که به توصیه او انجام شده بود، داریوش یکم همواره از نصیحت‌های او بهره می‌جست. او حتی علاقمند بود که در میدان کارزار نیز شوهرش را همراهی کند. هرودوت از قول آتوسا نقل می‌کند که به داریوش شاه گفته
چرا نشسته‌ای و عازم جنگ نمی‌شوی و سرزمین‌های دیگر را تسخیر نمی‌کنی پادشاهی به جوانی و ثروتمندی تو شایسته‌است که عازم جنگ شود و به پیروزی‌هایی نایل شود تا به ایرانیان ثابت شود مرد قابلی بر آن‌ها حکمرانی می‌کند.
اگر گفته هرودوت اغراق‌آمیز هم باشد باز هم بیانگر نفوذ آتوسا بر شوهرش است. گفته شده‌است که آتوسا به خوبی از اوضاع فرهنگی زمان خود اگاه بود، و از حضور یونانیان و دیگر ملیت‌ها به دربار بسیار بهره می‌برد.
آتوسا از داریوش شاه دارای چهار فرزند شد، که بزرگ‌ترین آن‌ها خشایارشا بود. اما آتوسا همسر اول داریوش یکم نبود، و داریوش از همسر اولش دارای پسرانی بود که همگی از خشایارشا بزرگ‌تر بودند. مطابق قانون پادشاهی، پسر بزرگ شاه پس از او به پادشاهی می‌رسید. اما آتوسا آن قدر بر شوهر خود نفوذ داشت که توانست خشایارشا را پس از داریوش به پادشاهی برساند.
در زمان پادشاهی خشایارشا آتوسا به عنوان مادر پادشاه در امور دولت دخالت می‌کرد. آیسوخولوس در نمایشنامه خود همواره از او به عنوان بانوی بانوان یاد می‌کرده‌است. در نمایشنامه آیسوخولوس پس از خشایارشا، آتوسا بیشترین نقش را بازی می‌کند.
از زمان مرگ او هیچ اطلاعی در دست نیست. تنها می‌دانیم تا زمانی که خشایارشااز جنگ یونان بر می‌گردد، زنده بوده‌است. احتمالاً آرامگاه او در کنار آرامگاه داریوش بزرگ در نقش رستم قرار دارد.

آتوسا در کتب ادبی
آتوسا، یکی از شخصیت‌های کلیدی در شاهکار گور ویدال، یعنی کتاب آفرینش است. اعتبار این کتاب در بحث درباره چگونگی به سلطنت رسیدن داریوش بزرگ است.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 11:22  توسط آپان آریایی منش | 

بخشنودي اهورا مزدا

دورد بر شما دوستان عزيز،هيچ مي دونيد علت اصلي نام گذاري شركت معروف مزدا چيه؟

جوجیرو ماتسودا بنیانگذار شرکت خودروسازی مزدا که علاقه ویژه‌ای به آئین زرتشت داشته‌است با الهام از اهورا مزدا و با توجه به تشابه اسمی نام خانودگی اش با کلمه مزدا، این نام را بر محصولات خود گذاشته‌است. این شرکت در داخل ژاپن به نام ماتسودا شناخته می‌شود و بیشتر ژاپنیها از جنبه دیگر نام مزدا بی اطلاعند.بر پایه اظهار نظر سایت مزدا دلیل نام گذاری این شکرت این طور بیان شده‌است:نام شرکت مزدا برگرفته از نام اهورا مزدا خدای اولین تمدن‌های غرب آسیا است.ما اهورا مزدا را به خدای خرد، اندیشه و هماهنگی تفسیر کردیم.به عنوان منشاه هر دو تمدن شرقی و غربی و همینطور به عنوان نمادی از فرهنگ خودرو.این آمیختگی از تمایل به دستیابی به صلح جهانی و توسعه صنعت خودرو انجام شد.

اتومبیلهای سواری و وانتهای مزدا از دهه هفتاد میلادی وارد ایران شدند. مزدا ۹۲۹ کوپه به یکی از اتومبیلهای کوچک و پرطرفدار آن زمان تبدیل شد. همچنین وانتهای مزدا نیز از آن زمان تا کنون در ایران مورد استفاده بوده‌اند. گروه بهمن از سال ۱۳۵۰ به مونتاژ وانت سه چرخ مزدا با ظرفیت ۲۰۰ کیلوگرم و پس از آن به ساخت و مونتاژ انواع وانتهای مزدا شامل مدلهای ۱۰۰۰ و مدل ۱۶۰۰ پرداخته‌است. این شرکت از آن زمان (با نامهای شرکت اتومبیل سازی مزدا و ایران وانت) به مونتاژ خودروهای مزدا ادامه داده و از سال ۱۳۷۸ سواری مزدا ۳۲۳F و ۳۲۳SL را تولید نمود. سپس با عرضهٔ سواری مزداFL ۳۲۳ تا سال ۱۳۸۶ در پنج تیپ و با موتور ۱۶۰۰ سی سی توانست فروش خود را گسترش دهد و خط مونتاژ سواری محبوب مزدا ۳ با موتور ۲۰۰۰ سی سی را از شرکت ژاپنی گرفته و آن را در سه تیپ ارائه کند.


در پناه اهورا مزدا...


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 16:53  توسط آپان آریایی منش | 

بخشنودي اهورا مزدا


کعبه زرتشت در نقش رستم، ساختمانی به یادگار مانده از دوره تاریخی هخامنشی است، با شکلی مکعب گونه به ارتفاع 12 متر با کناره¬هايی به طول 30/7 متر. درمورد آن که این یادگار کهن به مانند ديگر سازه هاي تاریخی ایران زمین یک شاهکار هنری، معماری است ترديدي وجود ندارد، بلکه سخن پیرامون کاربری راستين آن است. چیزی که بيشتر پژوهشگران و شرق شناسان درمورد آن نتوانسته اند به یک سخن يكسان برسند و هنوز موضوع گنجایش آن را دارد که مورد پژوهش و کنکاش قرار بگیرد.
چندسال پیش در شماره «10» فصل نامه پارسیان جستاری پیرامون کعبه زرتشت و گمانه هايی پیرامون کاربری آن به چاپ رسیده بود. همین نوشتار محرکی شد تا این کهترین در فرای فرضیاتی که آن مکان را محل نگهداری آتش سپند و یا آتشکده قلمداد می کند و یا گمانه هایی که آن مکان را جایگاهی برای مومیايی کردن پیکر مرده شاه معرفی می کند و یا حدسیاتی که آن را جاي نگهداری کتاب اوستا و درف شهای شاهی می داند!! و... که البته هرکدام به شوندهاي گوناگون مردود دانسته شده این بار با دیدی مذهبی به کاربری این بنا بنگرم.
همانگونه که آگاهيد از دهه 1320خورشیدی به این سو بنا به نامهربانی ها و نامردمی های هازمان ایرانی و اجحاف هايي که شد، میل به خاكسپاري درگذشتگان در خاک در میان زرتشتیان جای سپردن مردگان به سنگ(قرار دادن در برج خاموشان) که از نگاه نگارنده سنتی بسیار پسندیده تر دربرابر به خاك سپردن است، را به کلی گرفت. با منسوخ شدن آن روش کفن و دفن ارزشمند، میرود که رفته رفته باورهايی که همراه با آن روش تدفین کهن وجود داشت نیز به دست فراموشی سپرده شود؟!
بنابر سنت و شریعت دین زرتشتی، روان فرد درگذشته تا سه شبانه روز در پيرامون و بالای سر جسد خویش می ماند و پس از شب سوم و در بامداد روز چهارم از پیکر خویش جدا شده در کنار پل چینود به داوری کردار و گفتار خویش فراخوانده می¬شود تا تکلیف خویش را بداند که در زمره گناهکاران است یا رستگاران. در این مدت سه شب نخست پس از مرگ برای آنکه روان درگذشته از مرگ و تنهايی و تاریکی نهراسد، دست به کاری هایی بدین شرح می زدند که البته همانند آن را کم و بیش در میان همه ي مذاهب و ادیان جهان می توان دید...
در پايین تپه ها و یا بلندی هايی که برفراز آن استودان ساخته شده بود، ساختمانی در دو اشكوب بنا می شده که معمولا" با دخمه 200 متر کمتر یا بیشتر فاصله داشت و از آن برای انجام آيين هاي دینی پس از مرگ اشخاص متوفی و همینطور مراسم آتش سوزها استفاده می شده.آتش سوزها که معمولا دو نفر بودند وظیفه داشتند از روزی که مرده را به دخمه می بردند و به سنگ می سپردند تا سه شب در اتاق ويژه اي که به آن برج فانوس می گفتند و دهلیزهای آن رو به دخمه و ويژه این کار بود از سر شب تا صبح آتش بسوزانند. بدین منظور سوراخی پنجره مانند و کوچکی روی دیوار دخمه ایجاد می کردند به طوری آن دهلیز دقیقا" در امتداد پنجره اتاق آتش سوزی پايین تپه و شعله های سوزان آتش ميان آن باشد و نور آتش تا صبح به درون دخمه بتابد و با روشن کردن آن فضا، ترس از مرگ و تنهايی و تاریکی را از روان مرده دور کند. در کنار این کار بازماندگان درگذشته برای او مراسم دروُن، سِدوش و شبگیر می گرفتند و از درگاه پروردگار جهان برای وی درخواست آمرزش می کردند و برای آمرزش وی دعا و نیایش می خواندند.
زمانی که با آگاهی از چنین رسومات ظریف و زیبایی پا به نقش رستم و پاسارگاد و حتا شوش بگذاریم به آسانی درمیابیم که هدف از ساختن این بنای 2 اشكوبه(کعبه زرتشت) که تنها یک اتاق در مرتبه دوم دارد چیست؟ اینجا مکان انجام مراسم آتش سوزی سه شب نخست مرگ و برای برگزاری مراسم پس از دفن اموات پادشاهان هخامنشی بوده است.
محوطه باستانی پاسارگاد
مانند همین بنا در پاسارگاد و در روبه¬روی آرامگاه کورش بزرگ نیز قرار دارد که به احتمال قوی به شوند انجام همین مراسم بوده. گریشمن این سه بنای واقع در دشت پاسارگاد، نقش رستم و شوش(منسوب به اردشیر دوم) را صرفا" جاي نگهداری آتش دانسته است در حالی که این 3 ساختمان بایستی مکان آتش سوزی سه شب نخست مرگ و برای مراسم بعد از دفن پیکر خاندان هخامنشی بوده باشد. محل قرارگیری دهلیزهای این سه بنا و مشرف بودن آنها به ورودی آرامگاه[دخمه] پادشاهان هخامنشی نیز خود مهر تايیدی است بر این سخن است.

 
هنوز هم در مناطقی از استان چهارمحال بختیاری و لرستان، مردمان بر روی گور مرده تازه دفن شده خود شب ها آتش روشن می کنند[در کودکی زمانی که عموی پدرم را در روستای «توا» از توابع چهارمحال و بختیاری به خاک می سپردند شاهد چنین مراسمی بوده ام.] و استنباط آنها از این کار همان چیزی است که زرتشتیان بدان باور داشتند والبته هنوز هم در آرامگاه زرتشتیان آپریگون(مجمر آتشدان) بزرگی در میان گورستان قرار دارد.
باور نویسنده بر آن است که اگر كمي بیشتر با رسومات و اندیشه های گذشتگان که همگی ریشه در شور دینی و عشق عمیق آنها به زندگی و هم نوع داشته مهربان باشیم و در راه درک عمیق تر آن کوشش کنیم و به یک خودشناسی عمیق برسیم، دیگر دست نیاز ما برای شناختن خودمان در جلوی پژوهشگران غربی دراز نخواهد شد.

در پناه مزدا

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 10:43  توسط آپان آریایی منش | 

بخشنودي اهورا مزدا

ملی‌گرایی ملی‌گرایی، ملت‌باوری، یا ناسیونالیسم (به انگلیسی: Nationalism) نوعی آگاهی جمعی است، یعنی آگاهی به تعلق به ملت که آنرا «آگاهی ملی» می‌خوانند. آگاهی ملی، اغلب پدیدآورنده حس وفاداری، شور، و دلبستگی افراد به عناصر تشکیل‌دهنده ملت (نژاد، زبان، سنت‌ها و عادت‌ها، ارزش‌های اجتماعی، اخلاقی، و به طور کلی فرهنگ) است و گاه موجب بزرگداشت مبالغه‌آمیز از آنها و اعتقاد به برتری این مظاهر بر مظاهر ملی دیگر ملت‌های می‌شود. به صورت کلی به جریان اجتماعی‌-سیاسی ِ راست‌گرایی گفته می‌شود که می‌کوشد با نفوذ در ارکان سیاسی کشور در راه اعتلا و ارتقای اساسی باورها، آرمان‌ها، تاریخ، هویت، حقوق و منافع ملت گام بردارد. این جریان با محور قرار دادن منافع ملت به عنوان نقطهٔ گردش تمامی سیاست‌های خارجی و داخلی، باعث جهش‌های تکاملی و سرعت بخشیدن به حرکت روبرشد ملل در رسیدن به تمدن جهانی می‌شود. ناسیونالیسم، در تضاد با باور نوینی است که جهان‌میهنی (انترناسیونالیسم) نام دارد و طرفدار یکی شدن همهٔ مرزها و از میان رفتن مفهوم امروز «کشور» است. ناسیونالیسم با ارائه و بنیان مفاهیمی مانند «عشق به میهن» و یا «ملت‌پرستی» به جنگ با باورهای انترناسیونالیستی رفته و می‌کوشد کاستی‌های پدید آمده از کارشکنی‌های سیستم‌ها و اشخاص «جهان‌میهن» را برطرف سازد. ناسیونالیسم در سیاست معمولاً به‌عنوان یک زیرمجموعه برای دیگر باورهای همسو شناخته می‌شود و قابلیت ارتجاع به «راست و چپ» را داراست. (برای نمونه ناسیونال‌سوسیالیسم، یا ناسیونال‌دموکراسی) ناسیونالیسم شالوده‌ای برای خواست با هم زیستن واحدهای سیاسی و قومی است و متضمن این اندیشه‌است که فرمانروایان و شهروندان بهره مند از همزیستی در این واحد سیاسی فرضی متعلق به یک تبار قومی (Ethnos) هستند. احساسات ملی ریشه در اندیشه ساخت جامعه‌ای با هویت زبانی، مذهبی، و روانشناختی مبتنی بر تصور خویشاوندی کهن اعضای یک گروه قومی فرضی است. تصور ذهنی این جامعه از واقعیتهای تاریخی آن نیز اهمیت بیشتری دارد. از اینرو گروهی از پژوهشگران به پیروی از ماکس وبر ملت را «بزرگترین گروهبندی مردم معتقد به دارای نیای مشترک» تعریف کرده‌اند. ملتها بر اساس گستره سرزمینی نیز تعریف شده‌اند. در انسان‌شناسی بررسی هویت قومی مردم نه تنها به فرهنگ بلکه به محیط فیزیکی پدید آورنده آن فرهنگ در طی قرنها یا حتی هزاران سال پیش توجه می‌شود. منتسکیو اصل جغرافیا را برای تعریف خود از فرهنگ مورد استفاده قرار می‌داد. شرایط ژئوفیزیکی و اقلیم به شدت بر راه و روش معیشت مردمان و راه و رسم زندگانی شان تاثیر گذار بوده‌اند. این عوامل حتی در فلکلور و روانشناسی مردم نیز موثر بوده‌اند. علت رواج ملی‌گرایی مهم‌ترین عامل رشد ملی گرایی ایجاد یک آرمان و هویت برای ملل بود. انسان بدون آرمان نمی تواند زندگی کند. در قرون وسطی آرمان مسیحیت در اروپا رواج داشت. با تضعیف کلیسا عملاً چیزی وجود نداشت که موجب رستاخیز مردم شود و آنان را در برابر دشمنان متحد گرداند. عامل دیگر دادن انگیزه به سربازان و تقویت روحیهٔ آنان برای فداکاری در راه میهن بود. دیگر این که ناسیونالیسم کمک شایانی به بهبود اقتصاد هر کشور می کرد. وقتی مردم یک کشور تنها کالای ملی بخرند در نهایت سود آن به همهٔ جامعه می رسد. پرچم‌داران ملی‌گرایی روسو و مونتسکیو از نخستین پیامبران شبه مذهب ناسیونالیسم بودند. ناپلئون رشد این ایده را سرعت بخشید تا آن جا که ناسیونالیسم حتی از دموکراسی و آزادی خواهی هم زودتر در مشرق زمین توسعه یافت. قرن ۱۹ را باید عصر طلایی ملی گرایی نامید زیرا جفرسون و پین ناسیونالیسم آمریکایی را پایه گذاری کردند. در انگلیس بنتام و گلادستون ناسیونالیسم انگلیسی را به اوج رساندند. در ایتالیا گاریبالدی و مزینی که از بزرگ‌ترین تئوریسین‌های مکتب ناسیونالیسم بودند قد علم کردند. ویکتور هوگو در فرانسه و بیسمارک در آلمان از پرچمداران به نام ملی گرایی بودند. ملی‌گرایی در خاورمیانه در کشورهای اسلامی ملی گرایی در قرن ۱۹ ظهور کرد. مصر و ترکیه پیشتاز بودند. ناپلئون شخصاً مؤسسه‌ای با نام بنیاد مصر بنیاد کرد که هدفش تقویت مصری گرایی بود. در همین راستا باستان شناسانی مانند کلو، سریزی، لینان و روسه به مصر اعزام شدند. سیلوستر دوساسی و برخی دیگر از پژوهشگران فرانسوی نیز دربارهٔ عظمت تمدن فراعنه کتاب‌ها نوشتند. در پی این دسته‌ای از روشن‌فکران به وجود آمد که به پرچم‌داری قومگرایی مصری تأکید داشتند. رفافه طهطاوی (۱۸۷۳-۱۸۰۱) ناسیونالیسم مصری را مطرح کرد. پیشتاز دیگر در ناسیونالیسم مصری یعقوب یصنوع بود. طه حسین و لطفی السید از رهبران حزب وفد نیز در سیاست مصر نفوذ فراوان یافتند. نحاس پاشا و بسیاری دیگر از سیاست مداران مصری ملی‌گرا بودند. ترکیه از کشور‌هایی است که از ملی گرایی متأثر شد. برنارد لوییس معترف است که سه نفر الهام بخش ناسیونالیسم ترک بودند. آرترلملی داوید (۱۸۱۱-۱۸۳۲) با کتابی به نام بررسی‌های مقدماتی که پیرامون برتری نژاد ترک بر عرب و سایر ملل شرقی نوشته شده بود؛ شدیداَ احساسات ناسیونالیستی ترک‌ها را شعله ور ساخت. داوید لئون کهن در سال ۱۸۹۹ کتابی به نام دیباچه‌ای بر تاریخ آسیا منتشر کرد و در ملی گرایی ترک سهم به سزایی داشت. ولی کسی بیش از دیگران در ایجاد ناسیونالیسم ترک و عرب نقش داشت آرمینیوس وامبری (۱۹۱۸-۱۸۳۲) بود که دربارهٔ احیای ملت ترک کتاب‌های بسیاری منتشر کرد. در نتیجه نهضت ناسیونالیستی «ترکان جوان» ایجاد گردید که به توران بزرگ و اعتقاد به برتری نژادی ترک معتقد بودند و انقلاب ۱۹۰۸ و عزل سلطان عبدالحمید را باعث گردیدند. همین‌ها بودند که با حس جاه طلبی عثمانی را به ورطهٔ فتنهٔ جنگ جهانی اول کشانیدند و تیر خلاص را بر امپراتوری پوسیدهٔ عثمانی وارد ساختند. پس از مصر، لبنان و سوریه پیشتاز عربی گری بودند. پایگاه عمدهٔ پان عربیسم مسیحیان عرب بودند. یکی از بارزترین نمونه‌ها نجیب عازوری است که در سال ۱۹۰۴ کتابی به نام بیداری ملت عرب منتشر کرد. وی در پاریس ماهنامه‌ای به نام استقلاب عرب منتشر می‌ساخت که با همکاری اروژن یونگ صورت می‌گرفت. یونگ در کتابی با نام قیام عرب، قوم گرایی عرب را مورد ستایش قرار داد. غیر از عازوری مسیحیانی مانند پطرس بستانی، ناصف الیزحی، ابراهیم الیزحی، نوفل نوفل، سلیم نوفل، میخائیل شمحاده، سمعان کلهون، جرجیس فیاض، رسلان و مشیقه که وابستگان استعمار بودند تلاشی گسترده در احیای ملی گرایی عربی داشتند. سرانجام شریف حسین قیام ملی عربی را آغاز کرد و امپراتوری عثمانی تجزیه شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 10:38  توسط آپان آریایی منش | 

بخشنودي اهورا مزدا


ملی‌گرایی چيست؟

ملی‌گرایی، ملت‌باوری، یا ناسیونالیسم (به انگلیسی: Nationalism) نوعی آگاهی جمعی است، یعنی آگاهی به تعلق به ملت که آنرا «آگاهی ملی» می‌خوانند. آگاهی ملی، اغلب پدیدآورنده حس وفاداری، شور، و دلبستگی افراد به عناصر تشکیل‌دهنده ملت (نژاد، زبان، سنت‌ها و عادت‌ها، ارزش‌های اجتماعی، اخلاقی، و به طور کلی فرهنگ) است و گاه موجب بزرگداشت مبالغه‌آمیز از آنها و اعتقاد به برتری این مظاهر بر مظاهر ملی دیگر ملت‌های می‌شود.
به صورت کلی به جریان اجتماعی‌-سیاسی ِ راست‌گرایی گفته می‌شود که می‌کوشد با نفوذ در ارکان سیاسی کشور در راه اعتلا و ارتقای اساسی باورها، آرمان‌ها، تاریخ، هویت، حقوق و منافع ملت گام بردارد. این جریان با محور قرار دادن منافع ملت به عنوان نقطهٔ گردش تمامی سیاست‌های خارجی و داخلی، باعث جهش‌های تکاملی و سرعت بخشیدن به حرکت روبرشد ملل در رسیدن به تمدن جهانی می‌شود.
ناسیونالیسم، در تضاد با باور نوینی است که جهان‌میهنی (انترناسیونالیسم) نام دارد و طرفدار یکی شدن همهٔ مرزها و از میان رفتن مفهوم امروز «کشور» است. ناسیونالیسم با ارائه و بنیان مفاهیمی مانند «عشق به میهن» و یا «ملت‌پرستی» به جنگ با باورهای انترناسیونالیستی رفته و می‌کوشد کاستی‌های پدید آمده از کارشکنی‌های سیستم‌ها و اشخاص «جهان‌میهن» را برطرف سازد.
ناسیونالیسم در سیاست معمولاً به‌عنوان یک زیرمجموعه برای دیگر باورهای همسو شناخته می‌شود و قابلیت ارتجاع به «راست و چپ» را داراست. (برای نمونه ناسیونال‌سوسیالیسم، یا ناسیونال‌دموکراسی) ناسیونالیسم شالوده‌ای برای خواست با هم زیستن واحدهای سیاسی و قومی است و متضمن این اندیشه‌است که فرمانروایان و شهروندان بهره مند از همزیستی در این واحد سیاسی فرضی متعلق به یک تبار قومی (Ethnos) هستند. احساسات ملی ریشه در اندیشه ساخت جامعه‌ای با هویت زبانی، مذهبی، و روانشناختی مبتنی بر تصور خویشاوندی کهن اعضای یک گروه قومی فرضی است. تصور ذهنی این جامعه از واقعیتهای تاریخی آن نیز اهمیت بیشتری دارد. از اینرو گروهی از پژوهشگران به پیروی از ماکس وبر ملت را «بزرگترین گروهبندی مردم معتقد به دارای نیای مشترک» تعریف کرده‌اند. ملتها بر اساس گستره سرزمینی نیز تعریف شده‌اند. در انسان‌شناسی بررسی هویت قومی مردم نه تنها به فرهنگ بلکه به محیط فیزیکی پدید آورنده آن فرهنگ در طی قرنها یا حتی هزاران سال پیش توجه می‌شود. منتسکیو اصل جغرافیا را برای تعریف خود از فرهنگ مورد استفاده قرار می‌داد. شرایط ژئوفیزیکی و اقلیم به شدت بر راه و روش معیشت مردمان و راه و رسم زندگانی شان تاثیر گذار بوده‌اند. این عوامل حتی در فلکلور و روانشناسی مردم نیز موثر بوده‌اند.




علت رواج ملی‌گرایی

مهم‌ترین عامل رشد ملی گرایی ایجاد یک آرمان و هویت برای ملل بود. انسان بدون آرمان نمی تواند زندگی کند. در قرون وسطی آرمان مسیحیت در اروپا رواج داشت. با تضعیف کلیسا عملاً چیزی وجود نداشت که موجب رستاخیز مردم شود و آنان را در برابر دشمنان متحد گرداند. عامل دیگر دادن انگیزه به سربازان و تقویت روحیهٔ آنان برای فداکاری در راه میهن بود. دیگر این که ناسیونالیسم کمک شایانی به بهبود اقتصاد هر کشور می کرد. وقتی مردم یک کشور تنها کالای ملی بخرند در نهایت سود آن به همهٔ جامعه می رسد.



پرچم‌داران ملی‌گرایی

روسو و مونتسکیو از نخستین پیامبران شبه مذهب ناسیونالیسم بودند. ناپلئون رشد این ایده را سرعت بخشید تا آن جا که ناسیونالیسم حتی از دموکراسی و آزادی خواهی هم زودتر در مشرق زمین توسعه یافت. قرن ۱۹ را باید عصر طلایی ملی گرایی نامید زیرا جفرسون و پین ناسیونالیسم آمریکایی را پایه گذاری کردند. در انگلیس بنتام و گلادستون ناسیونالیسم انگلیسی را به اوج رساندند. در ایتالیا گاریبالدی و مزینی که از بزرگ‌ترین تئوریسین‌های مکتب ناسیونالیسم بودند قد علم کردند. ویکتور هوگو در فرانسه و بیسمارک در آلمان از پرچمداران به نام ملی گرایی بودند.


ملی‌گرایی در خاورمیانه

در کشورهای اسلامی ملی گرایی در قرن ۱۹ ظهور کرد. مصر و ترکیه پیشتاز بودند. ناپلئون شخصاً مؤسسه‌ای با نام بنیاد مصر بنیاد کرد که هدفش تقویت مصری گرایی بود. در همین راستا باستان شناسانی مانند کلو، سریزی، لینان و روسه به مصر اعزام شدند. سیلوستر دوساسی و برخی دیگر از پژوهشگران فرانسوی نیز دربارهٔ عظمت تمدن فراعنه کتاب‌ها نوشتند.
در پی این دسته‌ای از روشن‌فکران به وجود آمد که به پرچم‌داری قومگرایی مصری تأکید داشتند. رفافه طهطاوی (۱۸۷۳-۱۸۰۱) ناسیونالیسم مصری را مطرح کرد. پیشتاز دیگر در ناسیونالیسم مصری یعقوب یصنوع بود. طه حسین و لطفی السید از رهبران حزب وفد نیز در سیاست مصر نفوذ فراوان یافتند. نحاس پاشا و بسیاری دیگر از سیاست مداران مصری ملی‌گرا بودند.
ترکیه از کشور‌هایی است که از ملی گرایی متأثر شد. برنارد لوییس معترف است که سه نفر الهام بخش ناسیونالیسم ترک بودند. آرترلملی داوید (۱۸۱۱-۱۸۳۲) با کتابی به نام بررسی‌های مقدماتی که پیرامون برتری نژاد ترک بر عرب و سایر ملل شرقی نوشته شده بود؛ شدیداَ احساسات ناسیونالیستی ترک‌ها را شعله ور ساخت. داوید لئون کهن در سال ۱۸۹۹ کتابی به نام دیباچه‌ای بر تاریخ آسیا منتشر کرد و در ملی گرایی ترک سهم به سزایی داشت.
ولی کسی بیش از دیگران در ایجاد ناسیونالیسم ترک و عرب نقش داشت آرمینیوس وامبری (۱۹۱۸-۱۸۳۲) بود که دربارهٔ احیای ملت ترک کتاب‌های بسیاری منتشر کرد.
در نتیجه نهضت ناسیونالیستی «ترکان جوان» ایجاد گردید که به توران بزرگ و اعتقاد به برتری نژادی ترک معتقد بودند و انقلاب ۱۹۰۸ و عزل سلطان عبدالحمید را باعث گردیدند. همین‌ها بودند که با حس جاه طلبی عثمانی را به ورطهٔ فتنهٔ جنگ جهانی اول کشانیدند و تیر خلاص را بر امپراتوری پوسیدهٔ عثمانی وارد ساختند.
پس از مصر، لبنان و سوریه پیشتاز عربی گری بودند. پایگاه عمدهٔ پان عربیسم مسیحیان عرب بودند.
یکی از بارزترین نمونه‌ها نجیب عازوری است که در سال ۱۹۰۴ کتابی به نام بیداری ملت عرب منتشر کرد. وی در پاریس ماهنامه‌ای به نام استقلاب عرب منتشر می‌ساخت که با همکاری اروژن یونگ صورت می‌گرفت. یونگ در کتابی با نام قیام عرب، قوم گرایی عرب را مورد ستایش قرار داد.
غیر از عازوری مسیحیانی مانند پطرس بستانی، ناصف الیزحی، ابراهیم الیزحی، نوفل نوفل، سلیم نوفل، میخائیل شمحاده، سمعان کلهون، جرجیس فیاض، رسلان و مشیقه که وابستگان استعمار بودند تلاشی گسترده در احیای ملی گرایی عربی داشتند. سرانجام شریف حسین قیام ملی عربی را آغاز کرد و امپراتوری عثمانی تجزیه شد.

در پناه اهورا مزدا.


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 10:54  توسط آپان آریایی منش | 

بخشنودي اهورا مزدا


تاجيكستان (در ايران باستان) قطعه جدانشدني از ايران :

1.كشوري كه اكنون تاجيكستان ناميده ميشود، از تركيب بخشي از باخترياي باستان و بخشي از سغدياي باستان تشكيل شده است. باختريا را در زبان دري (زبان همگانيِ ايرانيان اواخر عهد ساساني) «بَلخ» گفتند. مركز باختريا (يا بلخ) شهري به همين نام بود كه در منتهااليه شمالشرق افغانستان كنوني واقع شده بود. بخش اصلي باختريا در تاجيكستان امروزي واقع ميشود؛ يعني باخترياي قديمي، علاوه بر بخش شمالشرق افغانستان كنوني، بخش غربي تاجيكستان كنوني را دربر ميگرفته است.
ما وقتي در تاريخ داستانيمان از شاهان بلخ سخن ميگوئيم، منظورمان شاهاني هستند كه درتاجيكستان كنوني و شمالشرق افغانستان كنوني حكومت ميكرده‌اند. معروفترين شاهان بلخِ باستان در هزاره‌ي دوم قبل از مسيح، اورانت‌اسپَه و ويشت‌اَسپَه هستند كه در شاهنامه‌ي فردوسي با نام لُهراسپ و گشتاسپ ازآنهاياد شده است.اينها همان شاهاني هستند كه زرتشت وقتي ازخوارزم هجرت كردخود را به پناهشان آورد، و به ياري وزيران دانشمند اين دوپادشاه كه جام‌اسپه و پوروش‌اسپَه نام داشتند آئين انسان‌پرور خويش را گسترش داد.
پس نام زرتشت و پيدايش آئين مَزدايَسنا كه آئين ايراني است با نام بَلخ كه همانا تاجيكستان امروزي باشد گره خورده است. زرتشت اهل خوارزم بود. خوارزم باستان اكنون نيمه‌ي شمال ازبكستان و بخشي از شمالشرق تركمنستان را تشكيل ميدهد. ولي آئين زرتشت در منطقه‌ئي پرورش و انتشار يافت كه اكنون تاجيكستان و منتهااليه شمالشرق افغانستان است. پس ميتوان گفت كه آئين زرتشت را مردم كهنِ تاجيكستان پروردند و رشد و انتشار دادند. از همينجا ميتوانيم به‌جرأت بگوئيم كه گويشي كه زرتشت كتاب «گاتا» را با آن نگاشت گويش باختري (يعني گويش مردمِ باستانيِ بلخ) بوده است.
داستانهاي تاريخي ما ميگويند كه مردم بلخ از زرتشت حمايت كردند، ولي ايرانيان نواحي غربي اين منطقه از مخالفان آئين زرتشت بودند، و چنانكه در اوستا و در داستانهاي تاريخي ميخوانيم، قلمرو گشتاسپ زير يورشهاي كاويان همسايه واقع شد، و زرتشت در يكي ازاين حملات به‌دست جنگجويان يك كاوي به‌نام اَرجَت‌اَسپه (ارجاسپ) كشته شد.
بازهم اين مردم بلخ باستان بودند كه آئين زرتشت را حفظ كردند، و در آينده اندك اندك در سراسر ايران گسترش دادند. ازاينجا نقش مردم تاجيكستان باستان از ديرترين دورانِ تاريخ در تمدن و فرهنگ ايراني نمايان ميشود.
داستانهاي تاريخي به ما ميگويند كه ساساني‌ها نيز اصلشان از بلخ بوده است. اين داستانها ميگويند كه ساسان بزرگ پسر بهمن پسر اسفنديار پسر گشتاسپ پسر لهراسپ بود؛ و ميگويند كه ساسان بزرگ در اواخر عمر پدرش به پارس هجرت كرده پيشه‌ي چوپاني گرفت و بيشتر عمرش را به عبادت گذراند. نيز داستانها ميگويند كه برادر كهتر ساسان كه درزمان درگذشت پدرش در شكم مادر بود در آينده به پادشاهي رسيد؛ و او در داستانهاي تاريخيِ ما داراي اول است كه داريوش بزرگ باشد. يعني اين داستانها، هم هخامنشي‌ها و هم ساساني‌ها را از مردم باختريا (بلخ) دانسته‌اند.
هرچند كه اين داستانها را نميتوان باور كرد، ولي چونكه بازنماي يادهاي جمعيِ قوم ايراني‌اند ميتوانند حقايقي را در درون خويش نهفته داشته باشند؛ و شايد اين كه اصل و ريشه‌ي قبايل پارس (كه هم هخامنشيان و هم ساساني‌ها ازآنها بودند) از منطقه‌ي بلخ بوده است را نتوان مورد جدال قرار داد و انكار كرد. ازكجا معلوم كه اصل اين داستانها روزگاري توسط خودِ پارسي‌هاي باستان- مثلا درزمان هخامنشي- روج نداشته است؟ ما ميدانيم كه پارسي‌ها از قبايلي بوده‌اند كه در زماني از تاريخ- در سده‌هاي نخستينِ هزاره‌ي اول قبل از مسيح- به درون ايران مهاجرت كردند. در مَزدايَسنا بودن (زرتشتي بودن) قبايل پارس نيز جاي هيچ جدالي نيست، و گزارشها، به ويژه سنگ‌نبشته‌هاي بازمانده از كورش و داريوش، حكايت از مَزدايَسنا بودن كورش و داريوش ميكند. پس ميتوان تصور كرد كه پارسي‌ها آئين زرتشت را از منطقه‌ي مهاجرتشان كه احتمالا همان منطقه‌ي بلخ- يعني تاجيكستان و شمالشرق افغانستان كنوني- بوده است به درون ايران آوردند.
شايد كسي اعتراض كند كه تو چه اصراري داري كه ريشه‌ي پارسيان را از باختريا بداني؟ اين اعتراضي به‌جا است. من چنين اصراري ندارم؛ ولي داستانهاي تاريخي را بازميگويم كه در كتابهاي ما نوشته شده و براي ما برجا مانده است. اينكه اينها راه به حقيقتي مي‌برد يا نمي‌برد به ما مربوط نيست، و نفي و انكارش هيچ مشكل تاريخي را براي ما حل نميكند. ليكن آمادگي براي باوركردنشان، به هرنحوي كه براي خودمان توجيه كنيم، پيوندهاي تاريخي اقوام شرق و غرب ايران را به اثبات ميرساند. دراينكه متخصصان تاريخ ايران باستان اصل و ريشه‌ي پارسيان را از شرق فلات ايران ميدانند كه نميتوان جدالي كرد و نظرهايشان را انكار نمود. پس چه مانعي دارد كه داستانهاي تاريخي خودمان كه پارسي‌ها را از مردم سرزمين باختريا (بلخ) دانسته‌اند را نيز باور كنيم؟
اسكندر مقدوني پس ازآنكه شاهنشاهي هخامنشي را برانداخته سراسر ايران را تسخير كرد، دختر يك شهريار همين منطقه- مشخصا در تاجيكستان- را كه رخشانك نام داشت به زني گرفت، و اين شهريار را در حاكميت منطقه تثبيت كرد. معلوم ميشود كه اين شهريار از خاندان هخامنشي بوده و اسكندر ميخواسته، با اين ازدواج، مشروعيت سلطنت خويش را نزد ايرانيان تثبيت كند. وقتي اسكندر درگذشت، رخشانك حامله بود. سرداران اسكندر تصميم گرفتند كه وقتي فرزند رخشانك به دنيا بيايد اورا پادشاه كنند؛ و پسر ديگر اسكندر را كه از يك زن يوناني بود بطور موقت به جاي اسكندر نشاندند. همين خود نشانگر اهميت رخشانك براي يوناني‌ها و مقدوني‌ها و نيز براي ايرانيان بوده است. زيرا فرزندي كه او در شكم داشته ميتوانسته وارث تاج و تخت نياكان مادريش و جانشين پدرش اسكندر بوده باشد و مقبول ايرانيان گردد. البته رخدادها به نحو مطلوب پيش نرفت و جنگهاي درازمدت يوناني‌ها در خاورميانه آغاز گرديد و رخشانك و پسرش- اسكندر كهتر- در ميان رقابت قدرت سرداران مقدوني ازميان برداشته شدند. اين داستان را ازآن‌جهت آوردم تا يادآور اهميت تاجيكستانِ كنوني در پايان عهد هخامنشي بوده باشد.
چند دهه پس از اسكندر، يوناني‌ها يك حاكميت خودمختار در اين منطقه تشكيل دادند، كه درتاريخ با نام دولتِ هلينيِ باختريا معروف است. يوناني‌ها خيلي زود تحت تأثير آئين بودا قرار گرفتند كه در همسايگي منطقه- در گَنداراي قديم و كابلستان- رواج داشت و بودائي شدند. مهمترين يادگار آنها دراين منطقه مجسمه‌هاي بزرگ بودا در باميان است، كه چند سال پيش ازاين به فرمان اميرالمؤمنين عمر قندهاري- رهبر طالبان- تخريب گرديد. بعدها كه شاهنشاهي پارت تشكيل شد، دستگاه يوناني‌ها در اين منطقه برچيده شد و باختريا به دامن شاهنشاهي برگشت، و تا پايان عهد ساساني جزو قلمرو شاهنشاهي بود. يوناني‌ها نيز به زودي ايراني شدند؛ و چه بسا كه بقايايشان هنوز در تاجيكستان وجود باشند كه البته ديگر تاجيك‌اند.
2. تاجيكستان در دوران اسلامي
پس از حمله‌ي عرب و برافتادن شاهنشاني ايران، سرزمين بلخ تا سال 97هجري از قلمرو عرب بيرون ماند و توسط شهرياران محلي اداره ميشد. يك روايت طبري ميگويد كه يزدگرد سوم (يزدگرد بزدل) در گريز از برابر عربها به بلخ رفت و با خاقان تركستان در ارتباط شد شايد به كمك او با عربها مقابله كند. گزارشي از كمك خاقان به او به دست داده نشده است. همين روايت ميگويد كه او سپس به فرغانه رفت و چندسال آنجا بود و سپس به مرو برگشت و درآنجا كشته گرديد.
هردو منطقه‌ئي كه در اين روايت آمده است اكنون در درون تاجيكستان واقع ميشوند. بلخ در سال 42 مورد حمله‌ي عرب قرار گرفت، و هرچند كه برخي از آباديهايش به دست عربها تخريب شد و معبد نوبهار نيز گويا به دست مهاجمان عرب منهدم گرديد، ولي چونكه مردم منطقه به سختي دربرابر عربها پايداري نشان دادند، عربها از گرفتن بلخ ناتوان ماندند. پس ازآن شهريار بلخ با فرمانده عرب وارد قرارداد صلح شده پذيرفت كه باج سالانه‌ئي به عربها بپردازد و استقلال خويش را حفظ كند.
درسال 51 هجري مجددا عربها به بلخ حمله كردند؛ و باز هم پيمان صلح و باجگزاري سابق تجديد شد و بلخ همچنان در استقلال ماند. باز در سال 75 هجري حملات مكرري به بلخ صورت گرفت كه همگي ناكام ماندند و فقط به تجديد پيمان سابق منجر گرديدند.
در اواخر دهه‌ي 80 هجري شرق ايرن (مناطقي كه از سلطه‌ي عربها بيرون بود) مورد هجوم اقوام خزنده‌ي تركِ ماوراي سيحون قرار گرفت كه در صدد دستيابي به سمرقند و بلخ بودند. يك گزارش خبر از ويراني شهر بلخ در اواخر اين دهه ميدهد، بدون آنكه ويراني شهر را به تركان خزنده نسبت بدهد. درسال 91 هجري خبر يورش بزرگ عرب به بلخ را ميخوانيم، بدون آنكه خبر سقوط بلخ به دست داده شود. چند سال بعد از اينها از يك شخصيت مسلمان‌شده‌ي ايراني به نام حيّان نَبطي- از افسران بلندپايه- سخن گفته ميشود كه در منطقه‌ي بلخ (درست در غربِ تاجيكستانِ كنوني) نيروي بسيار زيادي به هم زده بوده و در جريانهاي سياسي دولت عربي در منطقه نقش بازي ميكرده است (داستان نقش حيان مفصل است و اينجا جاي سخن ازآن نيست).
بلخ درسال 97 هجري توسط عربها گشوده شد. فاتح بلخ اسد ابن عبدالله قسري- برادر فرماندار عراق و ايران- بود. در اواخر اين قرن در همه‌ي گزارشها فرماندار بلخ را عرب، و بلخ را در درون قلمرو عرب مي‌بينيم. در گزارشهاي سال 107 هجري ميخوانيم كه اسد قسري هزاران خانوار عرب را در بلخ اسكان داد و اداره‌ي شهر بلخ را به بَرمَك سپرد. در گزارشي بعد ازاين ميخوانيم كه فرزندان عربهاي مقيم بلخ عموما به زبان ايراني سخن ميگفته‌اند؛ و حتي حكام عرب نيز زبان محاوره‌شان به زبان ايراني بوده است (زبان ايراني را عربها زبان فارِسي ميناميدند؛ زيرا ايران را فارِس ميگفتند). يك شعر را كه بچه‌هاي عربها به مناسبت برگشت اسد قسري با شكست به بلخ ميخوانده‌اند را اصحاب تاريخ براي ما چنين نوشته‌اند:

از خَتلان آمـدي            بــرو تـبـــاه آمــدي
ابار باز  آمـــدي            خشك و نزار آمدي
سپس در گزارشها ميخوانيم كه اسد قسري در سال 120 هجري در جشن مهرگان در بلخ شركت كرد، و دهكانان هرات و بلخ برايش هداياي مهرگاني بردند؛ و به زبان فارسي به او تهنيت گفتند (اسد در همين جشنها درگذشت). پس از اينها نهضت بزرگ خراسان برضد اموي‌ها آغاز شد كه نقش بلخ درآن بسيار نمايان است؛ و يكي از حكومتگران سنتي بلخ كه درآن اواخر مسلمان شده بوده در اين جنبش بزرگ، همانا خالد پسر برمك است كه در تاريخ تمدن و فرهنگ ايران بعد از اسلام نقش بزرگي دارد.

خاندان برمك بلخي :
در گزارشهاي نهضت ابومسلم از خالد برمك بعنوان يكي از چند شخصيتِ طراز اول انقلاب نام برده شده است. او در انقلاب ابومسلم در فتح كوفه شركت داشت و بعد از پيروزي انقلاب در هاشميه (نخستين پايتخت دولت عباسي) مستقر گرديد و رئيس خزانه‌داري و مشاور خليفه شد. خانه‌هاي خالد برمك و خانه‌ي خليفه سفاح دركنار هم قرار داشتند؛ و روابط همسر خالد برمك با همسر خليفه بسيار نزديك و دوستانه بود. آنها به‌حدي با هم خوب بودند كه زن خليفه به‌دختر خالد شير ميداد، و زن خالد نيز به‌دختر خليفه شير ميداد، تا دخترانِ خالد و سفاح خواهران يكديگر شوند. خالد برمك دوتا برادر كهتر هم داشت كه نامهاي عربي‌شان حسن و سليمان بود، و از كارمندان بلندپايه‌ي دربار عباسي شدند. خالد برمك در خلافت سفاح و منصور خزانه‌دار دولت عباسي و مشاور اول خليفه بود؛ و درسال 145 كه خليفه منصور تصميم گرفت شهر جديدي را براي پايتخت دولت خويش بسايد خالد برمك را مأمور ساختن شهر كرد. براي اين منظور روستاي بغداد در همسايگي تيسفون ساساني خريده شد. خالد نقشه‌ي شهر را براساس نقشه‌ي تيسفون ساساني تهيه كرد و متولي ساختن شهر شد.
فرزندان خالد برمك سرپرستان فرزندان منصور بودند و آنها را برطبق فرهنگ سنتي ايرانيان پرورش ميدادند. وقتي مهدي پسر منصور به خلافت رسيد سرپرستي پسر و وليعهدش هارون را به يحيا پسر خالد- فرماندار ري- سپرد تا در شهر ري پرورش يابد؛ و هارون به قدري براي يحيا احترام قائل بود كه همواره اورا «پدر» خطاب ميكرد، و بدون نظر و مشورت او هيچ كاري انجام نميداد. هارون در ايران با تربيت ايراني پرورده شد، زبان فارسي را مثل زبان مادريش حرف ميزد و همه‌ي اخلاق و رفتارش اورا يك ايراني تمام‌عيار نشان ميداد. فضل پسر يحيا برمكي جواني هم‌سنِ هارون بود و درهمان هفته‌ئي به‌دنيا آمده بود كه هارون تولد يافته بود؛ و هردوشان درشهر ري درخانه‌ي يحيا برمكي به‌دنيا آمده بودند. مادر هارون به‌فضل شير داده بود، و مادر فضل به‌هارون شير داده بود، و ازاين نظر فضل و هارون برادران يكديگر به‌شمار ميرفتند.
يحيا برمكي در خلافت هارون الرشيد وزارت خليفه و رياست كل خزانه‌داري دولت را به دست گرفت. در نيتجه‌ي اصلاحات بزرگي كه او در دولت عباسي انجام داد، دولت عباسي در دوران هارون الرشيد به اوج شكوه و شكوفائي و پيشرفت رسيد. فرزندان برمك در بغداد در زمان هارون الرشيد يك مركز بزرگ علمي به نام خزانه الحكمه تأسيس كردند و صدها رياضي‌دان و پزشك و اخترشناس و اديب از اطراف و اكناف كشور بزرگ عباسي به اين مركز جلب كردند. اين همان مركزي است كه چند سال بعد به بيت الحكمه تغيير نام داد، و چنان خدمات ارزنده‌ئي به تمدن و فرهنگ جهاني كرد كه اثرش تا امروز برجا مانده است (و جاي سخن ازآن در اين گفتار كوتاه نيست). يحيا برمكي برمك در شهر ري نيز يك كارخانه‌ي بزرگ كاغذسازي و يك بيمارستان تأسيس كرد كه تا آغاز قرن پنجم هجري دائر بود.
فرزندان برمك چندين بزرگمرد ايراني- عموما مَزدايَسنا- را وارد دستگاه خلافت عباسي كردند تا توسط آنها به خدمات شايسته به تمدن و فرهنگ ايراني ادامه دهند. يكي از نامدارترين مردان آنها در دستگاه عباسي مردي مَزدايَسنا اهل سرخس بود كه نام عربيِ فضل به او داده شد. او براي پرورش مأمون- وليعهد هارون الرشيد- وارد دستگاه دولت عباسي كرده شد. فضل سرخسي چندين سال سرپرست و مربي مأمون و همچنان مَزدايَسنا بود، و در اواخر عمر هارون الرشيد بنا به ضرورت مسلمان شد. همين بزرگمرد بود كه جنگ بزرگ عرب و عجم بعد از هارون الرشيد به راه افكند و مأمون را به خلافت نشاند.
مأمون را جعفر برمكي از روز تولدش نزد خودش و درخانه‌اش پرورده بود، و همسرش به‌او شير داده بود و فرزند او به‌شمار ميرفت. مادرِ مأمون بانوئي از خانداني مزدايَسنا اهل بادغيس به‌نامِ مَراجل (به فارسي: مَرا گُل) بود.
فرزندان برمك شديدا ايران‌گرا بودند، و همواره ميكوشيدند كه ارزشهاي فرهنگي ايران را احياء كرده به‌بهترين نحوي اجرا كنند. بغدادي (در تاريخ بغداد) مينويسد كه مجوسان نميتوانستند علنا پرستش آتش را رواج دهند، ولي براي آنكه آتش‌پرستي را زنده نگاه دارند به‌مسلمانان گفتند كه بايد در مسجدها آتش‌دان نصب شود وآتشها هميشه روشن باشد و عود و بخور درآنها ريخته شود. وي مي‌افزايد كه فرزندان برمك به هارون الرشيد گفتند كه دستور دهد دركعبه آتش‌دان نصب شود و هميشه با عود وبخور بسوزد و هيچگاه خاموش نشود؛ و هدفشان ازاين كار آن بود كه دركعبه آتش پرستيده شود. براي آنكه بدانيم از اين سياستِ برمكي‌ها چه اثري برجا مانده است كافي است به‌واژه‌ي «مَناره» توجه كنيم كه معنايش «آتش‌دان/ آتشگاه» است؛ و ميدانيم كه تا امروز درتمام كشورهاي اسلامي دركنار هرمسجدي دستِ‌كم يك مناره وجود دارد، منتهي ديگر درآنها آتش افروخته نميشود وكاربرد خاصي دارد. يك شاعر عرب در زمان برمكي‌ها در اشاره به غيرمسلمان بودن آنها چنين گويد:
«وقتي در مجلسي ذكري از شرك به‌ميان آيد، چهره‌ي اولاد برمك گشاده ميگردد؛ ولي همينكه كسي آيه‌ئي از قرآن را تلاوت كند، آنها بي‌درنگ حديثي از مزدك مي‌آورند.»
عرب ديگري در اشاره به بي‌باوريِ يحيا برمكي نسبت به اسلام چنين سروده است:
«من از زور بيكاريْ خود را به‌ساختن مسجد مشغول ميدارم، ولي عقيده‌ام درباره‌ي مسجد مثل عقيده‌ي يحيا برمكي است.»
برمكي‌ها مأمون را براي اتمامِ برنامه‌ي ايراني‌گرايي درنظر گرفته بودند و اورا درحد توانشان مثل شاهزادگانِ ساساني تربيت ميكردند. با وجودي كه سياست دربارِ عباسي برآن بود كه كارگزارانش مسلمان باشند, باز هم مي‌بينيم كه مربي مأمون را جعفر برمكي از يك خاندانِ مزدايَسنا تعيين كرد، و اين مرد تا چند سال همچنان مزدايَسنا ماند؛ و قدرت و نفوذ خاندان برمكي در دستگاه خلافت مانع ازآن بود كه خليفه بتواند با اراده‌ي آنها دائر بر انتصاب او مخالفتي نشان دهد. يعقوبي مينويسد كه در خلافت هارون همه‌ي امور كشور دردست يحيا برمكي و دوپسرش فضل و جعفر بود و چنان بود كه خليفه هيچ اختياري از خود نداشت. مسعودي مينويسد كه يكبار رئيس بازرسي (صاحب البَريد) نامه‌ئي به‌خليفه نگاشته گزارش داده بود كه فضل برمكي (فرماندار وقت خراسان) بجاي آنكه به‌امور رعيت بپردازد به‌شكار و خوشگذراني مشغول است. هارون چون نامه را خواند آنرا به‌يحيا برمكي داد وگفت: پدر! نامه را بخوان و هرچه را صلاح ميداني به‌فضل بنويس تا دست از كارهايش بكشد. يحيا در پشت همان گزارشِ محرمانه به‌پسرش فضل چنين نوشت:
«به اميرالمؤمنين گزارش رسيده كه تو مشغول شكار وتفريح هستي و به‌امر رعيت نمي‌پردازي. كارهايت را بهتر انجام بده. روزهايت را درطلب بزرگي بگذران و شبهايت را به‌كامراني و لذت‌جويي اختصاص بده. بسياركس بظاهر عبادتگزارند ولي شبها به‌كارهاي ديگر ميپردازند. شب كه پرده برديدگانِ مردم افكند زمان كامجويي و لذت‌طلبي است. احمقاني كه بي‌پرده به خوشگذراني مي‌پردازند بهانه به‌دشمنان و رقيبان ميدهند تا درپشت سرشان زبان بگشايند و بدنامشان كنند.»
فرزندان برمك چنان تدابير شايسته‌ئي در كشورداري ازخود نشان دادند كه كشور عباسي در زمان آنها وارد بهترين دوران شكوه و رفاه و امنيت وآرامش وآسايش گرديد؛ كشاورزي رونق بسيار يافت، صنايع به‌نهايتِ رُشد وتوسعه رسيد، و بازرگاني بين‌المللي به‌وضعيت دورانِ انوشه‌روان و خسرو پرويز برگشت. براي آنكه بدانيم توده‌هاي درون كشور پهناور عباسي در دورانِ برمكيان چه زندگي مرفه وچه آسايش وآرامشي داشته‌اند، اين جمله از مسعودي را نقل ميكنم كه مردم درزمانِ برمكي‌ها ميگفتند «دورانِ آنها دورانِ عروسي و شادي دائمي است و هيچگاه پايان نخواهد يافت». همه‌ي مورخان اعم از مورخانِ سنتي عرب و شرقشناسان اتفاق نظر دارند كه دوران خلافت هارون الرشيد و مأمون بهترين دورانِ پنج‌قرنه‌ي خلافت عباسي بوده؛ و شكوه و شوكتي كه درآن زمان نصيب كشور خلافت گرديد در هيچ زمان ديگري به‌چشم نديده بود و نديد. آنچه را ما اوج شكوه تمدن موسوم به‌اسلامي ميدانيم همين دوران است.

افشين‌ها و اخشايدها:
در تقسيم‌بندي جغرافيائي دوران اسلامي، سرزمين تاجيكستان امروزي شامل بلخ، اشروسنه، و فرغانه بود. بخشي از فرغانه در بخش شمالي تاجيكستان، اشروسنه در شمالغرب تاجيكستان، و نيمه‌ي شرقي بلخ در بقيه‌ي تاجيكستان واقع ميشود.
اشروسنه تا اواخر قرن دوم هجري در بيرون از قلمرو دولت عربي واقع شده بود و در دست شهرياراني بود كه لقب «افشين» داشتند. افشين تلفظ بسيار كهني است و خالصا ايراني است. اشكال ديگري اين لقب عبارتست از «خَشايته»، «اَخشايد» و «شاه». معروفترين افشين تاريخ اسلام همان افشين معروف پسر كاووس خاراخره- آخرين شاه اشروسنه- است، و داستانش را در ارتباط با سركوب شورش مصريان در زمان مأمون، و در ارتباط با سركوب نهضت خرم‌دينان و «بابك» درزمان معتصم ميخوانيم، و جاي سخن ازآن در اينجا نيست. كاووس خاراخره آخرين شاه ميترائيست ايراني بود و آخرين مهرابه (معبد ميترا) را در شمال تاجيكستانِ كنوني بنا كرد. در اوائل قرن سوم كه طاهر پوشنگي- معروف به ذواليمين- فرماندار سراسر ايران شد اشروسنه را ضميمه‌ي قلمرو خويش كرد.
فرغانه نيز تا پايان قرن دوم در بيرون از قلمرو دولت عربي بود و طاهر پوشنگي در اوائل قرن سوم ضميمه‌ي قلمرو خويش كرد. شهرياران فرغانه لقب «اَخشايد» داشتند. اَخشايد همان «خَشايته» است كه لقب داريوش بزرگ بوده و در تمامي سنگنبشته‌هاي او به اين شكل آمده است: «اَدَم داريَوَوش خَشايتَه» (يعني منم داريوش شاه). اينها نيز مثل افشين درزمان طاهر پوشنگي وارد ارتش عباسي شدند. يكي از بقاياي اخشايدهاي فرغانه كه از افسران ارتش عباسي بود در اوائل چهارم هجري در مصر تشكيل سلطنتي خودمختار داد كه يك قرن با نام «سلطنت اخشيدي» برپا بود و خدمات شاياني در مصر انجام دادند.

سامانيان:
در اينكه سامانيان، مشخصا، اهل شمال تاجيكستان امروزي بودند همه‌ي مورخان اتفاق نظر دارند. در تاريخ ميخوانيم كه اصل ساماني‌ها از يك روستاي مرزي ايران شرقي به نام سامان (يعني مرز) بوده‌اند و نياي بزرگشان در اوائل قرن نخست هجري «سامان‌خداه» نام داشته‌اند. نميخواهم درباره‌ي تاريخ ساماني‌ها سخن بگويم؛ زيرا جايش دراين گفتار نيست. ولي خدماتي كه ساماني‌ها به فرهنگ و تمدن ايراني كردند به حدي است كه ما جز اينكه با ستايش بسيار زياد ازآنها ياد كنيم هيچ راهي نداريم. ساماني‌ها در احياي فرهنگ و تمدن ايراني كمر همت بربستند؛ اديبان و دانشمندان را مورد حمايت قرار دادند، كتابخانه‌هاي بزرگ در بخارا و نيشابور و خوارزم تأسيس كردند؛ آزادي عقيده در سراسر قلمروشان برقرار كردند؛ همه‌ي امكانات علمي را در اختيار دانش‌پژوهان قرار دادند تا بتوانند به ثمردهي بپردازند. رودكي سمرقندي مؤلف كليله و دمنه به نظم دَري، ابوشكور بلخي مؤلف آفرين‌نامه به نثر دري، دقيقي بنيانگذار شاهنامه به نظم دري، ابوالمؤيد بلخي مؤلف شاهنامه به نثر دري، فردوسي طوسي مؤلف شاهنامه‌ي فردوسي، بلعمي مترجم تاريخ طبري به نثر دري، همه‌شان از پروردگان دستگاه سامانيان بودند، و كارهايشان را با حمايت و تشويق دولتمردان ساماني انجام دادند. ديگر سخنوران دوران ساماني عبارتند از: شهيد بلخي، ابوحفص سُغدي، خبازي نيشابوري، تخاري، احمد برمك، بانو خجسته سرخسي، بانو شهره‌ي آفاق، ابوطاهر خسرواني، طخاري، ابوالمثل، يوسف عروضي، اميرآغاجي، كسائي مرزوي، ابوالحسن لوكري، استغنائي نيشابوري، ابواسحاق جويباري، اورمزدي، جلاب بخاري، ابوشعيب هروي، شاخسار، خفاف، سرودي، زرين‌كتاب، حكيم غمناك، شاكر بخاري، ابوالقاسم مهراني، عبدالله عارضي، قريع‌الدهر، ابوسعيد خطيري، لمعاني، ابوحنيفه اسكاف، غواص گنبدي، علي قرط اندگاني، ابوشريف، صفار مرغزي، و ابوعاصم.
محمد ابن زكريا رازي كه يكي از اعجوبه‌هاي تاريخ علم است، ابوعلي سينا كه بي‌نياز از توصيف است، ابونصر فارابي كه درتاريخ فلسفه‌ي جهان لقب معلم ثاني يافته است، و محمد ابن موسا خوارزمي، همه‌شان از تحصيل‌كردگان عهد ساماني در مدارس بخارا و نيشابور، و مورد حمايت دولتمردان ساماني بودند. آخرين اينها ابوريحان بيروني بود كه در جهان به خوبي شناخته شده است.
کشور ساماني‌ها سرزميني بود كه اكنون تاجيكستان، افغانستان، غرب قرغيزستان، ازبكستان، نيمه‌ي شرقي تركمستان، استان خراسانِ ايران و پاره‌ي كوچكي از سيستانِ ايران را تشكيل ميدهند. ايرانِ كنوني عمدتا بيرون از قلمرو ساماني‌ها بود.
در پناه اهورا مزدا.


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 11:49  توسط آپان آریایی منش | 

بخشنودي اهورا مزدا


داستان جذاب و ماندگار «امير ارسلان نامدار» ساخته «على نقيب الممالك»، نقل پرداز و سخنور مشهور ناصرالدين شاه قاجار است كه به تدريج توسط دختر زيرك ناصرالدين شاه، فخرالدوله مكتوب گشته است.
در واقع كار على نقيب الممالك هر شب اين بود كه با چند نوازنده به بارگاه شبانه شاه حاضر شود و با استفاده از قدرت خيال خود داستان هاى دنباله دارى را براى شاه تعريف كند تا او به خواب برود. در اين بين دختر ناصرالدين شاه كه پى به ارزش داستان ها برده بود مخفيانه خود را به پشت اتاق شاه مى رساند و همه شب داستان هاى شنيده را مى نگاشت و بدين ترتيب بود كه اين داستان بلند ماندگار ماند و در گذر زمان نابود نگشت.
البته نقيب الممالك دو داستان ديگر به نام هاى «زرين ملك» و «ملك جمشيد» بعدهاخلق كرد.
جالب اين است كه نقيب الممالك در اعياد مهم خطبه مى خواند و اين او بود كه مى بايست به ساير نقالان اجازه كار بدهد. در واقع او رييس تمامى نقالان كشور بود و نقابت دربار در اختيار او بود.
داستان بلند اميرارسلان نامدار داراى ۴۶ شخصيت است كه تمامى اين افراد حساب شده خلق شده و به خوبى قوام يافته اند. اين افراد به كارهاى مختلفى مشغول هستند و هر يك نماينده طبقه خاص خود هستند و به نوعى مصايب و زندگى آن طبقه خاص را منعكس مى كنند. همچون الماس خان داروغه كه خواننده را به دنيا و فضاى شغلى داروغه ها در آن دوران مى برد و يا الياس فرنگى كه نماينده طبقه شبه روشنفكر آن روزگار است كه صاحب انديشه نيست و صرفا به تقليد كوركورانه مى پردازد و يا پير زاهد كه خبر از دنياى صوفيان و زاهدان دوران قاجارى دارد.
از اين رو كتاب امير ارسلان نامدار تنها يك داستان به حساب نمى آيد و مى تواند براى پژوهش گروه هاى مختلف جامعه شناس، مورخ، سياسيون و... مورد بهره بردارى قرار گيرد.
تاثيرگذارى عميق شخصيت هاى اين داستان بر مردم كوچه و بازار باعث شده تا برخى شخصيت ها به ادبيات محاوره اى مردم نيز وارد شوند و براى خود معنايى خاص را القا كنند. همچون فولاد زره و مادر فولاد زره.
اما از آنجا كه اين داستان ها مى بايست براى پادشاه تعريف مى شده خالق اثر بيشتر متوجه هنرآفرينى شخصيت هايى بوده كه در دربار حضور داشته و در اعيان و اشراف قرار داشتند. همچون ملك اقبال شاه، ملك شعبان، ملك خازن، ملك شاه رومى، ملك فيروز همسر ملك شاه، منظر بانو، ماه منير، شمس وزير، سهيل وزير و... از ديگر شخصيت هاى خاصى كه در اين اثر مطرح بوده خواجه هاى دربار هستند كه نماينده خواجه ها را افرادى چون خواجه ياقوت، خواجه نعمان و خواجه طاووس تشكيل مى دهد.
اميرارسلان نامدار، از حوادث بسيار زياد و متنوعى پديد آمده است. و شايد بزرگترين راز جذب مخاطب وجود تنوع حوادث پرهيجان و جذاب در اثر است. نويسنده به خوبى از عنصر حالت تعليق و هيجان استفاده كرده است و مى دانسته هر داستان را تا چه ميزان در حركت صعودى نگاه دارد و در چه زمان به نقطه اوج خود رساند. شيوه توصيف حوادث و زمان درست گره افكنى در داستان به همراه تنوع حادثه باعث شد تا اين داستان ها به سرعت سر زبان ها بيفتد و همه گروه هاى سنى از پير و كودك را مجذوب خود سازد.
اما متاسفانه در طى صدسال اخير با ورود تفريحات و برنامه هاى متنوع و حضور قدرتمند تلويزيون، راديو و سينما مردم رفته رفته اين داستان ها را از يادها بردند و ديگر نقل محافل نشد.
بسيارى از منتقدين چون «كريستف بالائى» فرانسوى بر اين باور هستند كه اين اثر در گروه آخرين آثار داستانى به حساب مى آيد كه كاملا به سبك سنتى خلق شده و همرديف با آثارى چون «سمك عيار»، «حمزه نامه» و «حسين كرد» قرار مى گيرد.
وجود تعابير ساده و استفاده از واژگان عامه پسند و طرح حوادث جنجالى و بحث برانگيز باعث شده تا اين اثر در وادى ادبيات عامه پسند قرار گيرد. اما اين اثر داراى نكات ارزشمند و تجارب ناب زيادى است و صرفا بيانگر يك سرى حوادث بى اساس نيست. در عين حال كه دو شيوه مختلف روايتى يعنى شيوه شفاهى گويى و نوشتارى در اين اثر با هم تلفيق شده است. و همين مساله باعث گرديده تا داستان اميرارسلان نامدار به شيوه اى بديع روايت و بيان گردد.
نكته قابل تعمق نقش و عملكرد دختر ناصرالدين شاه است. يقينا او تنها كاتب داستان ها نبوده و براساس برداشتى كه از داستان هاى نقيب الممالك داشته داستان را تدوين و طراحى كرده است. از اين رو مى توان به اين نتيجه مهم دست يافت كه داستان از دو منظر و دو زاويه ديد و حتى دو انديشه و فكر ساخته شده است و تنها يك نويسنده ندارد. بايد اين مساله را در نظر داشت كه فخرالدوله زنى اديب و صاحب انديشه بود و غالب اوقات خود را در كتابخانه پدرش مى گذرانده.
از اين رو مى توان ادعا كرد كه اين اثر هم به نقيب الممالك تعلق دارد و هم به فخرالدوله دختر شاه. انجام اين كار توسط فخرالدوله نشانه هوش و گرايش شديد او به امر داستان نويسى و ادبيات بوده است.
و اما درباره مضامينى كه مورد توجه نقيب الممالك بوده و خواسته بن مايه داستان خود را بر آن استوار سازد ماجراى جنگ هاى صليبى ميان مسلمانان و مسيحيان است. بى شك نويسنده به خاطر داشتن آگاهى كامل از حوادث اساسى تاريخى بر آن بوده تا با تغيير مكان ها و گاه حوادث داستانى به طرح مبهم اين وقايع بپردازد. او خوب مى دانسته كه شاه به داستان هاى تاريخى بيش از همه علاقه مند است و خواسته و ناخواسته با شنيدن اين داستان ها تجربه اندوزى مى كند. از اين رو سعى داشته تا درونمايه داستان ها را براساس حوادث و رويدادهاى مهم تاريخى بنا كند. جداى از اين نويسنده سنن، باورهاى مردم و اسطوره هاى ملى و دينى را در اثر وارد ساخته و همين مساله باعث شده تا اثر به يك شرح خشك و خسته كننده رويدادها مبدل نگردد.
همچنين خالق اثر و يا به عبارتى نقال داستان ها تحت تأثير شديد آثارى چون سمك عيار بوده و بسيارى از رويكردهاى اتفاق افتاده در آن داستان ها را به عاريت گرفته است.
ملت ايران از ديرباز به سحر و جادو علاقه بسيارى داشتند و با اين كار آنچنان كه در اروپا مذمت مى شده و پيروانش به آتش كشيده مى شدند برخورد نشده است. از اين رو در اين داستان عنصر سحر و جادو بسيار درشت نمايى شده است. اميرارسلان در طول داستان به كرات با افرادى كه طالع بينى مى كنند برخورد داشته و همراهى حضور نيروهاى فرابشرى در داستان مشهود است.
نكته بسيار مهم طرح مسايل سياسى روز و نشان دادن رويدادهاى سياسى درباره قاجار در قالب شخصيت هايى چون شمس وزير و قمر وزير است. يقيناً شاه نيز از چنين داستان هايى و ارتباطشان با شخصيت هاى دربارى آگاه بوده و به مقاصد و پيام هاى غيرمستقيم نقيب الممالك كه در عمل نقش رهنمون داشته پى مى برده است.
در پايان بايد گفت كه داستان اميرارسلان داراى ۲۲ فصل است. يقيناً روايت بخش كوچكى از داستان مى تواند انگيزه اى باشد براى مطالعه اين داستان ماندگار:
پادشاه داراى نعمت هاى بسيارى است، اما فاقد فرزند است. طالع بينى پيش مى آيد و نويد آمدن فرزند را به شاه مى دهد. طالع بين مى گويد فرزند تو با حوادث پرمخاطره اى مواجه مى شود و در پى آن خواننده به دنياى درونى راوى و شرح حوادث هيجان انگيز راه مى يابد.

در پناه اهورا مزدا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 11:42  توسط آپان آریایی منش | 

بخشنودی اهورا مزدا

 

دورد بر شما دوستان گرانقدر.در اینجا لازم می دونم که مجددا توضیحانی در رابطه با سمت و سوی این تارنما داده و بعضا برخی از ابهامات رو برای عده ای دوستان ریز بین روشن کنم.

لازم به ذکر است که این تارنما هیچ گونه گرایش سیاسی و حزبی نداشته و ندارد.همچنین مسائل پرداخته در این تارنما مربوط به ایران باستان و ادیان ایرانی و اختصارا دین اهورایی ایران زمین می باشد.

در این بین حتی المقدور سعی شده و می شود که توهین و یا دروغی در باب ادیان دیگر گفته و نوشته نشود.همچنین مطالب برگرفته از سایر منابع با ذکر منبع نوشته می شود.

در پناه اهورا مزدا شاد باشد و سربلند.               آپان آریایی منش

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 16:34  توسط آپان آریایی منش | 

بخشنودی اهورا مزدا


«گوردختر دشتستان» گور دختر یعنی دختر گبر یا زرتشتی در خاور جاده برازجان به کازرون قرار دارد که بنای آن دارای سقف و بدنه سنگی شبیه آرامگاه کوروش بزرگ هخامنش در دشت پاسارگاد است .این بنا یادآور عصر هخامنشی است و قدمت منطقه برازجان را تایید می‌نماید. گفته‌اند که این بنا آرامگاه دختر یا خواهر کوروش است. درخاور گور دختر بقایای کوشک اردشیر ساسانی دیده می‌شود.
این اثر تاریخی ارزشمند متعلق به اوایل قرن ششم قبل از میلاد یعنی آغاز دوران پادشاهی هخامنشیان می‌باشد. این آرامگاه سنگی چون آرامگاه کوروش کبیر سرسلسله هخامنشی است که احتمالا مربوط به مادر یا دختر کوروش بوده است. که البته هیچ مدرک یا سند قطعی که دال بر این گفتار باشد به‌دست نیامده است. هیچگونه کتیبه یا نوشته‌ای که نام متوفی را مشخص کرده باشد از آن به‌دست نیامده است.
بر بالای این مقبره قسمتی فرورفتگی شبیه به یک قاب وجود دارد که احتمالا جایگاه قرار گرفتن کتیبه‌ای مربوط به آن بوده است. ساختمان اصلی به شکل مکعب مستطیل بوده که دارای سه پلکان در اطراف و پوش سقف خرپشته‌ای که به شکل نیم استوانه خالی است که احتمالا جایگاه قرار گرفتن جسد بودهاست که درست همین اصول و فرم در مقبره و فرم در مقبره کوروش در پاسارگاد فارسی محفوظ می‌باشد کل بنا از ‌‌٢٤ قطعه سنگ در ابعاد مختلف و بوسیله بست‌های دم چلچله‌ای به همدیگر مربوط گردیده و مثل سایر بناهای هخامنشی هیچگونه ملاتی در آن یافت نمی‌شود. ردیف پله‌ها از پایین تا بالا یک سنگ کم شده که در بالا به دو سنگ می‌رسد.
ارتفاع واقعی آن ‌‌٤/٥ متر می‌باشد در اطاقک بنا حوضچه کوچکی است که هم اکنون با گل و لای پر شده است. ورودی اتاق مقبره در جهت شمال شرقی می‌باشد. کل آرامگاه بر روی یک تخته سنگ بنا شده که هم اکنون قسمتی از آن در جهت شمال آرامگاه نمایان می‌باشد و این روند یک شیوه معماری در دوران هخامنشی بوده است و به جهت استحکام و پابرجایی بنا انتخاب شده است.
گوردختر،‌ کوشک اردشیر، کاخ‌های هخامنشی بردک‌سیا و چرخاب، دژ برازجان، تل‌خندق، غار چهل‌خانه، چشمه‌ آبگرم دالکی، شاهزاده ابراهیم و... نشان از تاریخ و تمدن سرزمینی دارد که از دوره ایلام تاکنون در سکوت دشت‌هایی پا بر جا و محکم ایستاده است.
تپه تاریخی تل‌مر، در کنار کاخ کوروش، در اصل قلعه‌ای بوده که قدمت آن به دوره ایلامی می‌رسد. گفته می‌شود از این قلعه برای دیده‌بانی کاخ کوروش استفاده می‌شد. با فرو ریختن قلعه در طول قرن‌ها آن را تبدیل به یک تپه کرده و اکنون پس از حدود 25 قرن تنها خشت‌هایی از آن بنای قدیمی باقی‌مانده است متأسفانه در سال 1363 شهرداری، بخش بسیاری از آن را خاکبرداری کرد.
از دیگر آثار باستانی منطقه شبستان، غار چهل خانه در سعدآباد است. این غار در واقع، دخمه‌هایی را شامل می‌شود که در یک تپه کوه مانندی قرار گرفته و بنابر روایتی فراموشخانه ‌بوده است.
برخی کارشناسان و نویسندگان بر این عقیده‌اند که شاهزادگانی که مورد خشم دربار قرار گرفته یا به بیماری جنون دچار می‌شدند را برای اینکه از انظار عموم بمانند به این منطقه انتقال می‌یافتند. فراموشخانه از سه سمت مسدود بوده و تنها از یک سو، آن هم تنها به پرتگاه راه داشته است.
پیشینه تل‌خندق در روستای ده‌غایه و در شمال برازجان، به دوره ایلامی می‌رسد. این منطقه زمانی شهر بزرگی بوده است و تپه سد دفاعی منطقه محسوب می‌شد که دور آن را خندق کشیده بودند و درون آن مجموعه‌ای از پایگاه‌های نظامی قرار داشت.



معماری گوردختر با پاسارگاد یکی است. گویی که معمار هر دو، یکی بوده است. احتمال می‌رود این بنا پیش از مقبره کوروش به‌وجود آمده و پاسارگاد شکل تکامل یافته گوردختر باشد.
باتوجه به اینکه جای کتیبه این مقبره خالی است، نمی‌توان در مورد اینکه چه کسی در آن دفن شده، نظر قطعی داد. تنها می‌توان گفت گوردختر، واقع در دشت بزپز، بنایی متعلق به دوره هخامنشی است.
در دوره جدیدتر، قلعه "تنگستان"، قلعه "زایر خضرخان" یا قلعه "کلات" در کوه‌های پهلوان کش اهرم به‌جامانده است. این قلعه منسوب به مبارزی دشتستانی به‌نام "زایرخضر خان" بوده که در دوره قاجاریه ساخته شده و برفراز تپه، روی خرابه‌های بناهای پیشین شکل گرفته است که معماری باستان‌شناسان را پیچیده‌تر می‌کند.
قلعه دارای 4 برج است که در زمان حمله انگلیس به ایران اسرای انگلیس را به آنجا منتقل می‌کردند.
نخلستان‌های دشتستان نیز از میراث طبیعی این منطقه محسوب می‌شود. متوسط عمر نخل‌ها 50 یا 60 سال است و تا هر یک از آنها به مراحل باروری برسد، 10 سال زمان نیاز دارند.
گویش کنونی مردم منطقه فارسی با کمی لهجه ‌لری است.
این اثر به شماره ‌‌١٨٩٧ در فهرست آثار ملی کشور به ثبت درآمده است.

در پناه اهورا مزدا... .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 0:50  توسط آپان آریایی منش | 

بخشنودی اهورا مزدا

 

دورود بر شما دوستان عزیز. رويدادهاي مهم در تاريخ امپراتوري ايران تا زمان حال به شرح زیر می باشد:
 
 
الف ) قبل از ميلاد مسيح:
 
حدود سال2000 - 3100
 
فرهنگ سومري بر دره هاي رودخانه اي منطقه بين النهرين حاكم مي شود.
 
حدود سال 1000 -  1100
 
چادرنشينان آريايي آسياي مركزي, نياكان مادها و پارسيان, به سوي ايران سرازير مي شوند.
 
حدود سال 885
 
آشوريان به سرعت بر بيش تر خاور نزديك تسلط مي يابند.
 
سال 625
 
كياكسار ( هوخشتره ) دوم بر تخت ماد جلوس مي كند, ارتش را گسترش مي دهد و به سازماندهي مجدد آن مي پردازد.
 
سال 612
 
نيرويي مركب از مادها و بابليان, نينوا پايتخت آشور را تاراج مي كنند و باعث سقوط امپراتوري آشور مي شوند.
 
حدود سال 599
 
كوروش دوم پارسي كه بعدها لقب " بزرگ " مي گيرد, به دنيا مي آيد.
 
سال 558
 
كوروش دوم, پادشاه پارس مي شود.
 
سال 550
كوروش پس از سه سال نبرد, اكباتان, پايتخت ماد را تسخير مي كند و بر امپراتوري ماد مسلط مي شود.
 
سال 546
 
كوروش به لــيدي حمله مي برد و پايتختش, ســارد را تصرف مي كند. از اين پس يونانيانِ شهرهاي ايونيه, منطقه ي مرزي درياي اژه, در برابر كوروش سر تسليم فرود مي آورند. اين حادثه نخستين تماس مهم ايرانيان و يونانيان است.
 
سال 539
 
ارتش كوروش, بابل را تسخير مي كنند و سرزمين هاي امپراتوري بابل به دست ايرانيان مي افتد.
 
سال 525
 
كمبوجيه دوم, پسر و جانشين كوروش, مصر را تسخير مي كند.
 
سال 522
 
در ماه مارس ( اسفند ) فردي شياد, ادعا مي كند كه برديا, پسر كوچك كوروش است. كمبوجيه, برديا را قبلاً كشته بود. فرد شياد تخت سلطنت را غضب مي كند. كمبوجيه به زودي با وضعي مشكوك مي ميرد. در ماه سپتامبر ( شهريور ) گروهي از نجيب زادگان ايراني, غاصب را به قتل مي رسانند و داريوش يكم شاه مي شود.
 
سال 512
 
داريوش از تنگه بُسفر عبور مي كند و وارد اروپا مي شود.
 
سال 499 – 498
شهرهاي يوناني ايونيه با كمك ناوگان كوچك شهرهاي اصلي يونان, آتن و ارتريا, سر به شورش بر مي دارند.
 
سال 490
 
ارتش ايران با عبور از درياي اژه, ارتريا را تسخير و ساكنانش را تبعيد مي كند. چند هفته ي بعد ايرانيان به دست نيروي كوچك تري مركب از آتنيان و پيادگان سنگين اسلحه در دشت ماراتن, واقع در شمال شرقي أتن شكست مي خورند.
 
سال 486
 
داريوش مي ميرد و پسرش خشايارشا جانشين او مي شود.
 
سال 480
 
خشايارشا بر تنگه هلسپونت ( داردانل ) پل مي زند و با ارتشي عظيم به يونان يورش مي برد. سرانجام ناوگان يونان و متحدانش, ايران را در خليج سالاميس, واقع در جنوب آتن شكست مي دهد.  خشايارشا به سـارد باز مي گردد و ادامه ي جنگ را بر عهده ي سردارش مردونيه مي گذارد.
 
سال 479
 
ارتش مردونيه در نزديكي پلاته توسط نيروي متحد يونان شكست مي خورد؛ ايرانيان موقتاً از حمله به اروپا چشم مي پوشند.
 
سال 465
 
خشايارشا به دست گروهي از دسيسه چينان به قتل مي رسد و پسرش اردشير يكم جانشين او مي شود.
 
سال 424
 
اردشير پس از سلطنتي طولاني, كاملاً عادي و بي حادثه مي ميرد. پس از مبارزه اي شديد بر سر جانشيني اردشير, داريوش دوم شاه مي شود.
 
سال 404
 
داريوش نيز مي ميرد و پس از مبارزه اي خونين بر سر قدرت, پسرش اردشير دوم به تخت جلوس مي كند.
 
سال 401
 
كوروش كوچك, برادر شاه جديد سر به شورش بر مي دارد. كوروش فرماندهي ارتشي بزرگ از جمله هزاران مزدور يوناني را در كوناكسا در نزديكي بابل بر عهده دارد. كوروش در همين نقطه از شاه جديد شكست مي خورد و مزدوران يوناني طي عقب نشيني دلخراش و خونيني از آسيا به درياي سياه مي روند.
 
سال 358
 
اردشير سوم جانشين پدرش اردشير دوم مي شود.
 
سال 338
 
يكي از مشاوران شاه به نام باگوس او را به قتل مي رساند و شاهزاده جوان آرسس را جانشين او مي سازد. فيليپ دوم پادشاه مقدونيه دولت شهرهاي عمده يونان را شكست مي دهد و سرور سراسر يونان مي شود.
 
سال 336
 
آرسس به دست باگوس كشته مي شود. باگوس فرد گمنامي از خانواده هخامنشي را به نام داريوش سوم به تخت مي نشاند. در يونان, فيليپ به قتل مي رسد و پسرش اسكندر سوم كه بعدها لقب " بزرگ " مي گيرد, جانشين وي مي شود.
 
سال 334
 
اسكندر از تنگه داردانل عبور مي كند و به ايران يورش مي برد.
 
سال 331
 
اسكندر پس از شكست دادن دو ارتش ايران و آزاد كردن مصر, داريوش را در گوگمل در نزديكي رود دجله شكست مي دهد. داريوش مي گريزد و چند ماه بعد به دست افسران خود كشته مي شود.
 
سال 323
 
اسكندر پس از تكميل فتوحات خود در ايران به نحو غيرمنتظره اي مي ميرد. سرداران بزرگ او بي درنگ براي به دست آوردن سهمي از قلمرو با يكديگر به نبرد مي پردازند. در سال 280 امپراتوري اسكندر به سه قلمرو بزرگ تقسيم مي شود؛ از جمله قلمرو سلوكيان كه شامل بخش هاي گسترده اي از امپراتوري كهن ايران است.
 
سال 238
 
قبايل چادرنشين پارت, سلسله ي پادشاهي خود را در ايران گسترش مي دهند و در سال 141, پارتيان به طور كامل در ايران و بين النهرين جانشين سلوكيان مي شوند.
 
ب ) بعد از ميلاد مسيح:
 
سال 224
 
آخرين پادشاه پارت ( اشكاني ) سقوط مي كند و سلسله ساسانيان بر تمام ايران تسلط مي يابد.
 
سال 651 – 637
سپاهيان عرب, ساسانيان را شكست مي دهند و دين و آيين اسلام را وارد ايران مي كنند.
 
سال 1941 ( 1320 خورشيدي )
 
محمد رضا شاه پهلوي, شاه ايران مي شود. در دهه ي 1340 خورشيدي, برنامه ي جاه طلبانه ي مدرن سازي را در ايران پياده مي كند و در سال 1350 خورشيدي, دو هزار و پانصدمين سالگرد بنيان گذاري شاهنشاهي هخامنشي را بر سر قبر كوروش بزرگ جشن مي گيرد.
 
سال 1979 ( 1357 خورشيدي )
 
در پي بروز نا آرامي هاي اجتماعي و مذهبي در ايران, شاه جاي خود را به نظام جمهوري اسلامي ضد غربي به رهبري آيت اله خميني مي دهد.
 

( منبع: امپراتوري ايران / مولف: دان ناردو  - مترجم: مرتضي ثاقب فر / انتشارات ققنوس )

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 15:43  توسط آپان آریایی منش | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خدای بزرگ است اهورا مزدا که این زمین را آفرید که آن آسمان را آفرید که خوشبختی را برای مردم آفرید و... .

پیوندهای روزانه
مردسرما-لهراسپ
استاد رضا مرادی غیاث آبادی (پژوهشگرتاریخ)
پگاه ايران
درفش كاوياني
عکسدونی از عليرضا
قالب های نایت اسکین
مهتاب دختر پارسی
سرو زرتشتي از سعيد
یادگار دوست از سعید و آتنا
دختر آریایی از آرتمیس
گالری عکس از فرشاد
حسرت زده از هنگامه
کد های جاوا
عمر گران میگذرد ...
بوسه بر خاک از مونا
بیا تو از بیژن
بهاری بود و ... از هنگامه
ستاره آسمونی از کریشنا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم دی 1390
هفته سوم آذر 1390
هفته سوم آبان 1390
هفته اوّل آبان 1390
هفته اوّل مهر 1390
هفته چهارم شهریور 1390
هفته سوم شهریور 1390
هفته دوم شهریور 1390
هفته اوّل شهریور 1390
هفته سوم مرداد 1390
هفته اوّل مرداد 1390
هفته چهارم تیر 1390
هفته سوم تیر 1390
هفته اوّل تیر 1390
هفته چهارم خرداد 1390
هفته دوم خرداد 1390
هفته سوم اردیبهشت 1390
هفته چهارم فروردین 1390
هفته سوم فروردین 1390
هفته اوّل اسفند 1389
هفته چهارم آذر 1389
هفته سوم تیر 1389
هفته دوم خرداد 1389
هفته دوم اسفند 1388
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل اسفند 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته اوّل اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
آرشیو موضوعی
من چي بگم ؟؟؟
ایران باستان و اشو زرتشت
کاغذ پاره ها
زرتشت در زمان حال
حقايق اديان سامي
پیوندها
دانش نامه ويكي پديا
جامعه مجازي فيس بوك
کد های جاوا
تلخآبه
اشم وهوو
جستجوگر گوگل
سپیتمان
سپنتا و شادمهر
یوتیوب ایرانی
سايت دانشجو جهت مقالات و آپلود
ايران بزرگ
زنده باد ایران آریایی-چهره تابناک ایران
تارنماي اشو زرتشت
سرای نیاکان من
تارنمای موبد جمشیدی
تارنمای شبکه سه جمهوری اسلامی ایران
ايزدمهر از آريامهر
پارسوماش از علي
تارنماي يونتوس در بلاگفا
زرتشتيان مازندرون
 

 AMB

My Love
AryanMehr.B.G

امارگیر حرفه ای سایت

 
example: